جورواجور

تو ترافیک بودم. راننده ماشین جلویی از ماشینش پیاده شد . یک آخوند جوان و تر و تمیز . همراهش که یک خانم ، تقریبا به سن و سال خودم بود ، از طرف دیگر ماشین پیاده شد . خانم خوش تیپی بود. مانتوی گشاد تو دل باز شیری رنگی پوشیده بود و موهای صافش که تا سر شانه هایش می رسید از زیر شال مشکیش پیدا بود . یک عینک آفتابی با قاب طوسی زده بود. آرایش ملایمی داشت . آمد تا پشت فرمان ماشین بنشیند. هنوز در را نبسته بود که آخوند جوان صدا زد : ” مامان ” خانم خوش تیپ سریع پیاده شد وکیسه ای از صندلی عقب برداشت، آخوند جوان از بین ماشین ها رد می شد . خانم کیسه را به سمتش گرفت و گفت : ” خوبه زود فهمیدی ” آخوند جوان گفت : “مرسی مامان خدافظ”

در آرایشگاه نشسته بودم. مادرجوانی با دختر نوجوانش وارد شدند . هردو با مقنعه و چادر مشکی. دختر با صدای آرامی پرسید :” خانم ن اینجا کارمی کنند؟” خانم ن که داشت کوتاه کردن موی خانم دیگری را پایان می داد ، گفت : “بله بفرمایید”
مادر جوان چادر مشکیش را دور خودش پیچید و کنار مبل چرمی نشست. دختر چادرش را برداشت . گفت : ” پس درست اومدیم . خیلی گشتیم . تابلوهم ندارید گفتم حتما به وقتم نمی رسم ” خانم ن گفت : “وقت داشتید؟ به اسمه؟ ” و به سمت دفترش رفت. سر وقت آمده بودند. خانم ن گفت : ” اینجا بشین لطفا ” و پرسید : ” چه مدلی میخواهی؟” دختر گفت : ” یه مدل جدید. 2018 باشه” آرایشگر به موهای نسبتا کوتاه دختر نگاهی کرد و گفت : ” چقدر می خواهی کوتاه بشه؟ ” دختر گفت :” نمی دونم. اما مدل جدید باشه . 2018 ” خانم ن انگار یه کم کلافه شده باشه گفت: ” مدلهای جدید یه قسمت از سر رو می تراشند و یک قسمت رو نه. همونجور میخواهی؟ ” مادر آهی کشید ولی هیچ نگفت. دختر گفت: ” هر مدلی می زنید یه اسمش رو بگید تا به دوستام بگم” خانم ن گفت : ” باشه اسمش رو هم بهت می گم ” و رو به همکارش گفت : ” موزر رو بیار” و شروع کرد به تراشیدن موهای دختر. مادرش از پنجره بیرون را نگاه می کرد.

آن روزها پایمان را جلوی پدرانمان دراز نمی کردیم!

بعضی ها (عمدتا آقایان) با افسوس از آن روزها چنین یاد می کنند :
“آن روزها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
من از این جمله بیزارم.
اصلا دوست ندارم افسوس وقتی را بخورم که همه مطیع پدرانشان بوده اند. یعنی وقتی که پدرها در خانه سلطان بودند. آن هم سلطنت بر یک زن بیچاره و شش هفت تا بچه قد ونیم قد که برای سیر شدن شکمشان به او محتاج بودند و از سر احتیاج چشم چشم می گفتند.
آن جمله در واقع یعنی بیچاره پدرهای امروزی!
پدرهایی که به نظرشان بچه ها زیاد آزادند و خیلی زیادتر در رفاه . بچه های قدیم از کودکی با نگرانی های مادرشان بزرگ شده بودند . نگرانی مادری که برای سیرکردن و پوشاندن خودش وبچه ها محتاج شوهرش بوده و از آن بدتر خود مادر، در کودکی وضعش از امروز خودش بدتر بوده و احتیاج مادرش به پدرش بسیار بیشتر . مثلا مادرش بی سواد بوده و توان خواندن یک کاغذ را هم نداشته .پس ترس و نگرانی را به کودکانش منتقل کرده. بچه ها این نگرانی های مادر ، این وابستگی شدید به پدر را درک می کردند و در واقع آن ترس در لباس احترامی کاذب، از بابت همین چیزها بوده است.
پدرهای امروزی قطعا افسوس آن همه رنج و سختی را نمی خورند. اما این تاریخچه را فراموش کرده اند و فقط آن احترام و حاکم مطلق بودن را طلب می کنند.
البته پدرها دوست دارند، روابط صمیمی با فرزندانشان داشته باشند اما وقتی آن صمیمیت را نمی یابند یا در ایجاد آن ناتوانند ، عکس العمل بچه ها را نمی فهمند. آنها را بی توجه و سرد می بینند. معنی دیگری برایش ندارند و آن را بی احترامی تعبیر می کنند و می گویند: ” آن روزها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
به نظر من صد رحمت به این بی توجهی صادقانه تا آن احترام زبونانه .
مساله این است که وقتی بچه ها خیلی کوچکند ، بیشتر پدرها اینجوریند:
مامانش بیا
مامانش نی نی خودش رو کثیف کرده
مامانش نی نی گرسنه است
مامانش نی نی تو رو میخواد

و نمی دانند که آن کوچولوی نازنازی کم کم در ذهنش این قانون را حک می کند ، که : “مامان است که کارها را روبه راه می کند”
اینجوری است که وقتی نی نی بزرگتر شد، از حال خودش به مادرش می گوید. از اولین کشفیاتش راجع به مدفوعش یا بدنش. از خرابکاری هایش . کلنجارها با مادر است. درخواستها و رفع و رجوع آنها هم . دعواها و نزاع ها هم. خنده ها و شوخی ها هم . کم کم ارتباطاتی خاص شکل می گیرد گویی زبانی جدید ایجاد شده. زبانی که هم فارسی هست و هم نیست! پدر آن زبان را می داند و نمی داند . کلمات همان کلماتند اما گویی معنایی دیگر دارند. زبانی مخصوص مادرها و بچه ها.
پدرها حس تلخ کنارگذاشته شدن را تجربه می کنند. از خود می پرسند چرا؟ و از کی؟
به خصوص اگر در محیط کارشان مهم باشند . افراد خانه را در طیف مراجعین مطب یا کارمندان دفتر می بینند. اما بچه ها نه بیمارند و نه حقوق بگیر. پدرها با خود بلا تکلیفند که اینها دیگر چه موجوداتی هستند! چکار می شود کرد؟
پدرها دوست دارند با جملات کوتاه تاثیر گذار باشند. مثلا : ” بابامون به ما گفت :درس بخون
، ما خوندیم” . “بابامون به ما گفت: نزدیک سیگارنرو ، ما نرفتیم” و …
اما مادرها می دانند که قضیه اصلا به این راحتی نیست . شاید چون آشپزی می کنند ( :
می دانند اگر گوشت و لپه در قابلمه باشد دارد قیمه می شود و با گفتن قورمه سبزی شو، قورمه سبزی نمی شود !! می دانند که برای قورمه سبزی شدن باید کلی مقدمات فراهم کرد. می دانند که اگر گفتی قورمه سبزی شو ، این از نجابت گوشت و لپه است که هیچی نگفت و نپرید بیرون قابلمه و بگه :” به من نگاه کن ! من چطور قورمه سبزی بشم؟ نه وایسا . نرو”
ولی اگر هم پرید بیرون و آشپزخانه را کثیف کرد و این حرفها رو با حرص و خشم گفت، حرف حساب زده و نمیشه رو برگرداند و گفت :” ما آن وقت ها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
بسیار گفتم….

صبح عالی

خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام اما امروز یک روز عالیست. الان همه مقدمات برای نوشتن فراهم است. تنها هستم. ناهار پخته ام. خانه مرتب است به پدر زنگ زده ام. خرید خاصی به نظرم نمی رسد که باید انجام شود. حتی یک لیوان قهوه خوشمزه هم برای خودم دم کرده ام و پهلوی دستم گذاشته ام. لب تاپ را آورده ام اینجا روی زمین . جایی که از پنجره یک عالمه نور و سایه روی قالی افتاده . من هم آمده ام وسط همان نورها و سایه ها پهن شده ام . خیلی سرخوشم آنقدر که دلم هوای بچگی ام را کرده است. کاش به جای لب تاپ عروسک هایم بودند تا اینجا بازی کنم. یک پتو پهن کنم و بازی هایم را بچینم . بی خیال بی خیال ، با خودم و عروسک هایم یواش یواش حرف بزنم. غرق بازی باشم تا گرسنه ام شود و یا دستشویی ام بگیرد.
نه نمی شود نوشت .
حتی اگر مقدمات نوشتن در یک روز عالی فراهم باشد.

این شنبه

این شنبه مثل بیشتر شنبه ها ، قبل از ساعت 8 به مدرسه رسیدم. در دقتر نشسته بودم تا راس یک ربع به ده، بروم سر کلاس. خانمی که برای نظافت مدرسه می آید، امروز زودتر از همیشه آمده بود و داشت حیاط را جارو می کرد . با جارو به درخت ها ضربه می زد تا برگهایشان بریزدو خلاصه خش خش دلپذیری راه انداخته بود. کارش که در حیاط تمام شد . وارد دفتر شد. سینی چایی تازه ریخته ای روی میز بود.
گقتم : بفرمایید چایی.
گفت : نه. میخواهم کارم زود تمام بشه ، باید برم دادگاه . خب واسه همین هم زود آمده ام.
- خیر باشه
- میخوام طلاق بسونم .
- عجب. چندتا بچه دارید؟
- یکی . یه پسر. خیلی پسر خوبیه. درس می خونه. داره دیپلم می گیره. باباش معتاده. دزده. اندازه موای سرشم تو زندان بوده. قاضی بشم گفته کارم درست میشه.
- مهریه ندارید؟
- یه جزوی. اما اونم میبخشم. بوسوره ام ، خب دائیمه. اما ما رو از خونه اش انداخته بیرون. میخواست پسرم رو ببره دنباله قاچاق و موتور دزدی . من نذاشتم. می گه: ” از قدم بد پسرت بوده باباش به این وضع افتاده.” می گم : ” از قدم بد پسر من . این پسر . که یه متر و هفتاد سانت قدشه. که هیچوقت مریض نشده” می گه : ” باید دو سه تا بچه دیگه می آوردی .” اما من خب تو سرم عقله. خب مثل اونا که خل نیستم.
- آفرین به شما.چندسالتون هست؟
- 36 سال
من دیگر سکوت کردم و حواسم را دادم به گل های براق دفترچه ای که روی میز بود . او هم گفت : “با اجازه”
و سطل های کلاس ها رو برد تا توی سطل بزرگ حیاط خالی کنه.

خانم ناظم داشت به کارهایش می رسید و من لیوان چایی در دست به گوشی ام مشغول بودم.
لحظه ای بعد خانم جوانی وارد دفتر شد. انگار گم شده باشه و دنبال آدرسی بگرده. سری تکان داد و به سمت میز ناظم رفت و من من کنان گفت : ببخشید
- بفرمایید
- ببخشید. خانم ر… اینجا درس می دهند؟
- درس می دادند. البته اینجا صبح ها مدرسه است ، عصرها آموزشگاه زبانه
- من قبلا چند ترم اینجا می آمدم. خانم ر… خیلی خوب بودند.
- الان هم مربی های خوبی داریم. بعداز ظهر تشریف بیاورید. این هم کارت آموزشگاه
- ممنون
وقتی خانم جوان داشت می رفت بیرون ، خانم چاقی با یک دفترچه بیمه در دست ، دم در به او رسید و به خانم جوان گفت: ” یه نسخه هاش رو تایید نکردند. خودت برو ببین چی می گن. من اینجا می شینم تا تو بیایی.” خانم جوان دست خانم چاق را گرفت تا راحتتر از یک پله بالا بیاید و او را تا یک صندلی خالی در دفتر همراهی کرد.
با لبخندی از ناظم پرسید :” اشکالی که نداره مامانم بشینند اینجا؟ من زود بر می گردم”
ناظم گفت :” خواهش می کنم” و به کاغذهایش مشغول شد . عین آنکه بگوید: ” حالا که نشستند” یا بگوید : ” ببین تو رو خدا “.
خانم جوان رفت و مادرش شروع به صحبت کرد. انگار می دانست صداش آنقدر قشنگ است که دیگر سلام و علیک و اجازه لازم نیست. گفت : ” چند سال پیش می آمد اینجا کلاس زبان. وقتی شوهر نکرده بود. حالا به من گفت : “مامان خوش آن روزها. برم یه سری بزنم و بیام ” بمیرم واسه اش. یه بچه مریض داره.نوه ی عزیزم. شش سالشه. سه دفعه عملش کردند. یه بار تهران. دوبار شیراز.خودش تازه 28 سالشه. اما ازبین رفته. آدم شوهراش می گند :” باید یه بچه دیگه بیاری اما میگه نمی خوام.”
پرسیدم : ” معالجات فایده ای داشته ؟ ” گفت :” خدارا صد هزارمرتبه شکر. بله . دکتر شیرازش گفته فقط سالی دوبار بیارش برای چکاپ. دیگه عمل جراحی لازم نیست”
گفتم : ” پس نگرانی ها و توجه های مادرانه اش خدا را شکر داره نتیجه می ده . شما هم دوتا بعد از ظهر بچه را نگه دارید ، دخترتون بیاید کلاس زبان روحیه اش عوض بشه”
گفت : ” من که حرفی ندارم. خودش قبول نمی کنه. شبانه روز داره تو صورت بچه اش با دلواپسی نگاه می کنه. می ترسم دیوانه بشه”
” گفتم : ” شما باهاش حرف بزنید. با همین صدای شیوا و گیرا. حتما کوچولوش که بهتر شد، قبول می کنه”
با تعجب گفت : ” صدای من قشنگه ؟! ” خندید و خندید . دخترش رسید. عذرخواهی کردند و رفتند.
ناظم به ساعت نگاه کرد. یه دو دقیقه مانده بود اما زنگ را زد. پاشد و به حیاط رقت. گفت : ” یه کم هوا بخورم ” .
من به هرسه زن فکر می کردم. هر سه مادر. به خانم ناظم که لب ایوان ایستاده بود، نگاه کردم ،انگار امروز از اینکه هرگز ازدواج نکرده بود حس فاتحانه ای داشت.

جواب نامناسب

اگر بگویم : “اوه ، واقعا خیلی خسته ام…”

یکی ممکن است بگوید : ” معلومه خوب . این چند روزه خیلی گرفتار بودی..”

دیگری ممکن است بگوید : ” از اتفاق به یادت بودم. با خودم گفتم خیلی خسته شد…”

و کسی ( یا خودم ) ممکن است بگوید : ” مگه چکار کردی؟”

!!

تخصصی

در یک مسیر کوتاه، من هر روز این تابلو ها را می بینم. قطعا مشابه این ها جاهای دیگری هم هست :

– کلینیک تخصصی کاشت ناخن
– بورس تخصصی کت و دامن
– آژانس تخصصی املاک
– گریم تخصصی عروس

گویا واژه تخصصی و واژه حراج ، هر دو تو تجارت جواب می دهند.

جای پارک

مدرسه ای که در آن درس می دهم در یکی از خیابان های مرکزی شهر است . بعد از ساعت هفت و نیم صبح، جای پارک گیر نمی آید. تازه بعد ازساعت هشت ، مشکل طرح زوج و فرد هم اضافه می شود. ماشین من فرد است و من روزهای زوج کلاس دارم پس هر روز زودتر از ساعت هفت و نیم می روم حتی شنیه ها که کلاسم نه و نیم شروع می شود . این خود فرصتی است برای یک پیاده روی در میدان نقش جهان . اما شنبه پیش دیرم شد. ساعت از هشت گذشته بود .من هم گفتم حالا که از هشت گذشت ، بهتر است اول بروم بانک بعد یک سر به خانه پدرم بزنم و از آنجا پیاده تا مدرسه بروم. قسمت اول و دوم نقشه ام به خوبی انجام شد . یعنی هم بانک رفتم و هم خونه پدر اما از آنجا دیر پاشدم و فرصتی برای پیاده رفتن نبود.
ناچار سوار ماشین شدم و از منزل پدر فقط در کوچه ها و خیابانهای فرعی که به سمت میدان بود راندم. به خیابان فرشادی که رسیدم فکر می کردم دیگر مجبورم به خیابان اصلی بروم که هم طرح بود و هم دیگر این ساعت ، کو جای پارک . اما درست مقابلم یک علامت مسیر یک طرفه دیدم . جایی که علامت نصب بود یک کوچه سقف دار قدیمی بود که من تا وارد شدم تابلوی دروازه حسن آباد را دیدم. انگار با ماشین وارد یک قسمت از بازار قدیمی اصفهان شده بودم. دکان دارها با فاصله کمی از ماشین من بساطشان را گسترده بودند. مسیر کوتاه اما فوق العاده ای بود . از بازار که در آمدم به کوچه های تنگ و پر پیچ و خمی رسیدم . این کوچه ها به کجا می رسد؟ دور نشوم؟ داشتم از انتخاب مسیرم پشیمان می شدم که خانمی را دیدم که رد می شد. گفتم :
- ” ببخشید خانم ، از کدام طرف به میدان می رسم؟”
با انگشت ، به سمت چپش اشاره کرد، گنبد مسجد شاه را نشان داد (من شرمنده که خودم ندیده بودم) و گفت : ” هرجا تونستی ماشینت رو بذار، از ته همین کوچه برو” . گفتم : ” مساله همین ماشینه”
خیلی راحت گفت : ” خب بذار در خونه ما. عقب نشینی کردیم . برای دو تا ماشین جاهست”
با خنده گفتم : ” کاش خونه تون رو بلد بودم”
گفت: دنبالم بیا . چند متر جلوتر گفت : ” اونجا”
خانه نو سازی بود که تمام بر کوچه اش در پارکینگ بود.
گفتم : ” اینجا که در پارکینگ است ”
- ” بذار طوری نیست تا بعد از ظهر ”
بعد انگار یه هو پشیمان شده باشه پرسید ” شما کی میای خانوم ؟”

- ” تا ساعت 1 . میخواهید شماره موبایلم را بدهم؟ ”
- ” نه . برو به سلامت ”
ماشین را پارک کردم و از ته کوچه به بازار و بعد به میدان رسیدم . با دقت به مغازه های این طرف و آن طرف کوچه نگاه می کردم تا وقت برگشت کوچه را گم نکنم. خدا رو شکر به موقع به کلاسم می رسیدم و از اینکه به این راحتی جای پارک به این باحالی پیدا کرده بودم کلی خوشحال بودم.

صبح پنجشنبه

مهم نیست که چقدر درس خونده باشی ، کجای دنیا زندگی کنی و چقدر خوش قیافه باشی :

تا بین بچه هات فرق نذاری…
تا به پدر و مادرت رسیدگی کنی….
تا تو یک چهاردیواری تمیز و با سلیقه زندگی کنی….
تا چند تا کوزه گل تو خونه و بالکن گذاشته باشی….
تا چند تا کتاب برای خواندن داشته باشی….
تا عطر غذایی که می پزی فضا رو پر کرده باشه….
تا یک چایی تازه و خوش طعم بنوشی…

ساعت عزیز

من خیلی ساعت دوست دارم . حتما به این که همیشه از هر کاری عقبم ربطی ندارد. از بین چندتا ساعتی که دارم، یکی از بقیه محبوب تر است. همین که الان دستم است. شاید ساعت خیلی قشنگ و خیلی گرانی نباشد اما من خیلی دوستش دارم. این ساعت را حدود 6 سال پیش خریدم. پیش از ظهر جمعه بود و من از یک مراسم ختم که در مسجد باب الرحمه برگزار شده بود بر می گشتم. من تصمیم گرفتم خیابان چهارباغ را پیاده طی کنم. مغازه ها باز بودند. از هر دوسه تا مغازه یکی شون ساعت فروشی بود . چندتایی شون را رد کردم و از خودم می پرسیدم : ” می خواهی ساعت بخری؟ می خواهی بازهم ساعت بخری؟” جذب ویترین ساعت فروشی ها می شدم . نهایتا داخل یکی دوتا مغازه شدم و چند تا ساعت امتحان کردم ، قیمتشون را پرسیدم و آمدم بیرون. داشتم غمگین می شدم. شدیدا هوس ساعت خریدن کرده بودم. به مغازه بعدی و بعدی رفتم . تا مغازه آخر. این ساعت توی ویترین مغازه نبود. داخل بود. من به هوای ساعت دیگری آمده بودم . اما این را دیدم . کارت کشیدم و خریدمش . صفحه اش گرد و مشکی است و فقط ساعت های زوج با عددهای انگلیسی نسبتا درشتی رویش نوشته شده.
ساعت جدیدم ، برای اهل منزل اصلا چیز خاصی نبود و من همین طور الکی قیمتش را خیلی کمتر از واقعیت اعلام کردم . سه چهار روز بعد ساعت گم شد. همه جا را گشتم و نبود. هرچه بیشتر می گشتم از خریدنش عصبانی تر می شدم. اما یکی دوهفته بعد پیدا شد. در طی این 6 سال ، وقتی این ساعت به دستم هست از نگاه کردن به آن و از لمس کردن صفحه دایره ای نسبتا بزرگش و مستطیل های استیل بندش لذت می برم.
شاید خیلی چیزها مثل همین ساعت باشند. وقتی که منطقا نیازی بهشون نداری ، ناگهان دلت میخواهد . اصلا هزار چیز دیگر هست که به آن ها مشغولی و کارت باهاشون راه می افته .اما آن چیز می آید و چیز دیگر می شود.

صدا / تصویر

pics

من تقریبا هرروز آن زن را می بینم . زن قد کوتاه و زشتیست. صورت نسبتا چاق و سیاهی دارد با ابروهای ضخیم و پر. پیشانیش کوتاه است. روسری چرکش را پشت سرش گره زده است و مدام حرف می زند.
جایش روی قفسه بالای ظرفشویی آشپزخانه عقبی خانه من است.
من وقتی برای شستن ظرف ها به آشپزخانه عقبی می روم ، اورا می بینم.(گاهی حتی مشتاقم که ببینمش!!!) . وقتی دستکش هایم را می پوشم و شیر آب را باز می کنم ، کم کم سر و کله اش پیدا می شود. یک جایی می نشیند وبا صدایی جیغ مانند حرف می زند. حرف می زند و من گوش می کنم . او همه چیز را می داند: از بچگی هام ، از وقتی مدرسه و دانشگاه می رفتم ،از سرکار رفتنم، از وقتی فکر کردم باید شوهر کنم، از دوران حاملگی ، از وقتی بچه هایم خیلی کوچک بودند ، از بگو مگوهای من و مادرم و از بیماری ایشان…
او برایم تعریف می کند . نه فقط تعریف بلکه تحلیل میکند. با هر جمله اش به بی عرضگی و حماقت محکوم می شوم. من مثل یک بچه مدرسه ای که ورقه امتحانش را (که خیلی هم بد نوشته ) جلوی خودش صحیح می کنند ، شرمگین می شوم . آنقدر ادامه می دهد که من با شانه های خم شده روی سینک ظرفشویی جمع می شوم. گاهی با همان دستکش ها اشک هایم را پاک می کنم. این سناریو تا آبکش کردن آخرین ظرف و شستن سینک و در آوردن دستکش ها ادامه پیدا می کند. وقتی از آشپزخانه بیرون می آیم نگاهش را پشت سرم حس می کنم که با دندانهای بهم فشرده می گوید : کجا رفتی وایسا بازم هست…
اوایل فقط صدایش را می شنیدم . صدایی که البته از درون بود. صدایی که مرتب محکومم می کرد. بعد یک روز خواستم برای این صدای ملالتگر صورتی متصور شوم. صورتش دقیقا همانی بود که گفتم. بعد وقتی آن صدا درونم شروع به وز وز می کرد، صورتش را پیش چشمم می آوردم. با تجسم آن صورت کریه که دارد این حرفها را می زند ، راحتتر توانستم از دستش فرار کنم. حالا کم کم تا آوای زشت ملالمتگر از درونم شروع به سرزنشم می کند می گویم : آه خدای من ، دوباره تو. واقعا که . هزارتا کار دارم . برای تو نفرت انگیز وقت ندارم…..