ساعت عزیز

من خیلی ساعت دوست دارم . حتما به این که همیشه از هر کاری عقبم ربطی ندارد. از بین چندتا ساعتی که دارم، یکی از بقیه محبوب تر است. همین که الان دستم است. شاید ساعت خیلی قشنگ و خیلی گرانی نباشد اما من خیلی دوستش دارم. این ساعت را حدود 6 سال پیش خریدم. پیش از ظهر جمعه بود و من از یک مراسم ختم که در مسجد باب الرحمه برگزار شده بود بر می گشتم. من تصمیم گرفتم خیابان چهارباغ را پیاده طی کنم. مغازه ها باز بودند. از هر دوسه تا مغازه یکی شون ساعت فروشی بود . چندتایی شون را رد کردم و از خودم می پرسیدم : ” می خواهی ساعت بخری؟ می خواهی بازهم ساعت بخری؟” جذب ویترین ساعت فروشی ها می شدم . نهایتا داخل یکی دوتا مغازه شدم و چند تا ساعت امتحان کردم ، قیمتشون را پرسیدم و آمدم بیرون. داشتم غمگین می شدم. شدیدا هوس ساعت خریدن کرده بودم. به مغازه بعدی و بعدی رفتم . تا مغازه آخر. این ساعت توی ویترین مغازه نبود. داخل بود. من به هوای ساعت دیگری آمده بودم . اما این را دیدم . کارت کشیدم و خریدمش . صفحه اش گرد و مشکی است و فقط ساعت های زوج با عددهای انگلیسی نسبتا درشتی رویش نوشته شده.
ساعت جدیدم ، برای اهل منزل اصلا چیز خاصی نبود و من همین طور الکی قیمتش را خیلی کمتر از واقعیت اعلام کردم . سه چهار روز بعد ساعت گم شد. همه جا را گشتم و نبود. هرچه بیشتر می گشتم از خریدنش عصبانی تر می شدم. اما یکی دوهفته بعد پیدا شد. در طی این 6 سال ، وقتی این ساعت به دستم هست از نگاه کردن به آن و از لمس کردن صفحه دایره ای نسبتا بزرگش و مستطیل های استیل بندش لذت می برم.
شاید خیلی چیزها مثل همین ساعت باشند. وقتی که منطقا نیازی بهشون نداری ، ناگهان دلت میخواهد . اصلا هزار چیز دیگر هست که به آن ها مشغولی و کارت باهاشون راه می افته .اما آن چیز می آید و چیز دیگر می شود.

صدا / تصویر

pics

من تقریبا هرروز آن زن را می بینم . زن قد کوتاه و زشتیست. صورت نسبتا چاق و سیاهی دارد با ابروهای ضخیم و پر. پیشانیش کوتاه است. روسری چرکش را پشت سرش گره زده است و مدام حرف می زند.
جایش روی قفسه بالای ظرفشویی آشپزخانه عقبی خانه من است.
من وقتی برای شستن ظرف ها به آشپزخانه عقبی می روم ، اورا می بینم.(گاهی حتی مشتاقم که ببینمش!!!) . وقتی دستکش هایم را می پوشم و شیر آب را باز می کنم ، کم کم سر و کله اش پیدا می شود. یک جایی می نشیند وبا صدایی جیغ مانند حرف می زند. حرف می زند و من گوش می کنم . او همه چیز را می داند: از بچگی هام ، از وقتی مدرسه و دانشگاه می رفتم ،از سرکار رفتنم، از وقتی فکر کردم باید شوهر کنم، از دوران حاملگی ، از وقتی بچه هایم خیلی کوچک بودند ، از بگو مگوهای من و مادرم و از بیماری ایشان…
او برایم تعریف می کند . نه فقط تعریف بلکه تحلیل میکند. با هر جمله اش به بی عرضگی و حماقت محکوم می شوم. من مثل یک بچه مدرسه ای که ورقه امتحانش را (که خیلی هم بد نوشته ) جلوی خودش صحیح می کنند ، شرمگین می شوم . آنقدر ادامه می دهد که من با شانه های خم شده روی سینک ظرفشویی جمع می شوم. گاهی با همان دستکش ها اشک هایم را پاک می کنم. این سناریو تا آبکش کردن آخرین ظرف و شستن سینک و در آوردن دستکش ها ادامه پیدا می کند. وقتی از آشپزخانه بیرون می آیم نگاهش را پشت سرم حس می کنم که با دندانهای بهم فشرده می گوید : کجا رفتی وایسا بازم هست…
اوایل فقط صدایش را می شنیدم . صدایی که البته از درون بود. صدایی که مرتب محکومم می کرد. بعد یک روز خواستم برای این صدای ملالتگر صورتی متصور شوم. صورتش دقیقا همانی بود که گفتم. بعد وقتی آن صدا درونم شروع به وز وز می کرد، صورتش را پیش چشمم می آوردم. با تجسم آن صورت کریه که دارد این حرفها را می زند ، راحتتر توانستم از دستش فرار کنم. حالا کم کم تا آوای زشت ملالمتگر از درونم شروع به سرزنشم می کند می گویم : آه خدای من ، دوباره تو. واقعا که . هزارتا کار دارم . برای تو نفرت انگیز وقت ندارم…..

تخته نرد

takhte nard
چون تاس خوش نشیند ، همه کس نراد باشد
این مصراع معروفی است وگفتنش به حریف، وقتی بازی را باخته باشی حال می دهد . تخته نرد بازی شیرینی است و مثل خیلی بازی های دیگر بی شباهت به زندگی نیست . درابتدا دو بازیکن کاملا در شرایط مساوی قرار دارند. مهره های برابر با چیدمان یکسان، مهم هم نیست که چه کسی بازی را شروع می کند . ( بارها ثابت شده که آغازکننده های بازی ، لزوما برنده نبوده اند! ) فقط بچه ها هستند که دوست دارند حتی در قرعه برای شروع کردن بازی هم برنده باشند. به هر حال بازی شروع می شود. تاس ها به نوبت ریخته می شوند و مهره ها حرکت می کنند. دوباره پرتاب تاس و دوباره حرکت مهره . هرکس باید مهره هایش را در زمین خودش جمع کند. مهره هایی که بیشترشان سراسر زمین پخشند. امان از مهره ها . مهره ها دقیقا شبیه چیزهایی هستند که در زندگی نگرانشون هستیم. چیزهایی که از صبح تا شب، امروز و دیروز و فردا، این ماه و آن ماه می دویم تا برای خودمان، در زمین خودمان جمعشان کنیم وهرگز از دستشان ندهیم.
وقتی نوبت یک بازیکن می شود، به مهره هایش نگاه می کند ، نقشه می کشد ، تاس ها را می چرخاند و پرتاب می کند . عدد ظاهرشده روی تاس ها ، حکمی لازم الاجراست . ممکن است با نقشه اش هم سو باشد و البته بسیار ممکن است این طور نباشد.
یک مساله ساده احتمال است .احتمال آنکه در پرتاب یک جفت تاس اعداد m و n ظاهر شوند برابر 2/36 است و 34/36 احتمال دارد غیر از آن شود.
نمی شود صبر کرد . تا زمانی که امکان حرکت هست باید تصمیم گرفت وبین حرکت های ممکن یکی را انتخاب کرد. گاهی به حکم تاس باید مهره ها را از خانه های امن حرکت دهیم و آن ها را به خطر بیاندازیم. گشاد بدهیم. با هر گشاد دادن احتمال خطر هست. فقط کسی گشاد نمی دهد که همیشه جفت بیاورد! یک تاس بد ممکن است باعث چند گشاد شود . مثل یک اتفاق بد در زندگی . یک بیماری ممکن است مهره هایی مثل پول ، شغل و زندگی زناشویی را به خطر بیاندازد.
اگر در بازی ، تصمیم بگیریم فقط مهره هایی را به خطر بیاندازیم که بدست آوردنشان سخت تر است و از دست دادنشان هزینه کمتری دارد ،مثلا مهره های اسیر( آن دو مهره بی نوا که طولانی ترین مسیر را تا منزل مقصود باید طی کنند. )، این استراتژی اصولا منجربه باخت است. باید گشاد داد ، باید ریسک کرد. خیلی محتاطانه عمل کردن حتی بازی تخته نرد را هم کسالت بار می کند.
گاهی مهره های زده شده ، برایمان سرمایه می شوند. واقعا جالب است. دقیقا در زندگی هم آنچه را از دست می دهیم می تواند مثل یک نیروی پتانسیل درون ما جمع شود و به موقع پیش برنده باشد.
گاهی با یک عمل درست و به موقع ، مثل بستن در خانه ( یا خانه هفتم) بهترین تاس یعنی جفت شش هم برای حریف ناکارآمد می شود.
گاهی کارمان چنان بسته می شود. که هرچند بیشتر خانه های حریف بازند اما ما برای نشاندن یک مهره خورده باید چندین دور صبر کنیم. با هر بار تاس ریختن ، سنگمان به در بسته می خورد. چاره ای جز صبر نداریم وتازه باید شاهد آن باشیم که امکان های موجود یکی یکی از بین می روند و خانه های باز، بسته می شوند.( مثل وقتی مادرم بیمار بود و ما پزشکهای مختلفی برایشان می آوردیم. آمدن هر دکتر امید تازه ای بود و اثر نکردن نسخه اش ، در دیگری بود که بسته می شد.)
گاهی شکست را قبول نمی کنیم پیش خودمان حساب می کنیم ، اگر چند بار پشت هم جفت بیاوریم همه چیز درست می شود و برنده می شویم. این وضعیت را درزندگی خودم و اطرافیانم همیشه می بینم. اگر معجزه شود و فلان بیماری خوب شود. اگرلاتاری امریکا برنده شوم. اگر شوهر پولدار بکنم و…اما واقعا احتمال وقوع این اتفاقات در زندگی از دوبار پشت هم جفت شش آوردن در تخته نرد هم کمتر است.

گاهی هم بدون آنکه منتظرش باشیم درلحظاتی که نزدیک است حریفمان ببرد ، تاس ها پشت هم اعداد شگفت انگیزی رو می کنند و ما به نحوی باورنکردنی برنده می شویم.
خیلی شبیه به زندگی است.

سفالگر

شهرداری اصفهان مدتی است مجسمه های جدیدی را برای زیباتر و چشم نواز تر شدن مناظر شهری این جا و آن جا نصب کرده است. مجسمه های جدید با مجسمه های قبلی هم از نظر اندازه و هم از نظر موضوع متفاوتند. مجسمه های جدید بسیار بزرگند و سبک خلاقانه تری دارند. مثلا یکی از آن ها مردی است که کنار دو چرخه اش نشسته است و دارد آن را تعمیر می کند . دوچرخه یک دوچرخه واقعی در ابعاد بسیار بزرگ است . ترکیب این چرخ با مجسمه مرد نشسته ، ترکیب جالبی است. به خصوص که روی چرخ یک خورجین پارچه ای واقعی هم هست..
charkh

تعداد مجسمه ها کم نیستند و اکثرا جالبند. مثال دیگرش مجسمه پدر، که یک نردبان بزرگ است که کودکی از آن بالا می رود و پدرش پایین نردبان را نگه داشته است اما مجسمه سفالگر.

مجسمه سفالگر ، مجسمه مردی است که پشت چرخ سفالگری اش نشسته است، دستانش گلی ست و با گردن کج دارد به کوزه ای شکل می دهد. مرد قیافه خرفت و مهربانی دارد. ابتکار اعصاب خورد کن این مجسمه این است که موتوری دارد که کوزه را بین دو دست سفالگر می چرخاند تا مثلا حس واقعی تری را منتقل کند. این مجسمه سر پل آذراست . یعنی من یک سال و اندی است که تقریبا هر روز، در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهار راه رد می شوم. چرخیدن این کوزه کذایی را می بینم . پیرمردسفالگری که درتمام شبهای سرد، در تمام روزهای گرم، در زیر باران … تحت هر شرایطی سرش را روی کوزه اش خم کرده است و بی اعتنا به همه چیز، دارد کارش را انجام می دهد حتی اگر نصفه شب باشد و یا حتی اگر همان جا تصادف شدیدی اتفاق افتاده باشد. در همه حال کوزه می چرخد و پیرمرد دستش را کنار آن نگه داشته است و چشمش به کارش است.
دیدن این مجسمه حال مرا بد می کند. کاش چرخیدن این کوزه تمام می شد. دوست دارم به جای مجسمه سفالگر ، مجسمه ی دیگری را تجسم کنم مثلا مجسمه دو یار را که در کنار هم نشسته اند و دست هم را به آرامی نوازش می کنند. آن موتور به جای چرخاندن کوزه باعث حرکت دست مجسمه می شد. چقدر آرامش بخش تر بود. رد شدن از کنار آن به جای این که یادآور زندگی تکراری و بیهوده باشد، نمادی بود از محبتی تمام نشدنی که در گرما و سرما ، شب و روز و تحت هر شرایطی ادامه داشت.

sofalgar

چشم انداز

من پیرها رو دوست دارم . همانطور که بچه ها رو دوست دارم. ازحالت نگاهشان خوشم می آید . فکر می کنم بیشتر آن ها ، طفلک تر از بچه ها هستند . محله ما از این بابت غنی است . اولین برخورد جالب من با یکی از خانم های کهن سال محله مان برمی گردد به چند سال پیش. ماه رمضان بود. یک بعد از ظهر گرم تابستان، وقتی ازکوچه رد می شدم. یک خانم مسن، عصایش را از زیر چادر بالا آورد که یعنی : وایسا. من درجا ترمز زدم . آرام آرام از جلوی ماشینم رد شد. در را باز کرد. دو سه دقیقه طول کشید تا روی صندلی قرار بگیرد، چادرش را جمع کند و عصایش را جا بدهد و در را ببندد .داشت نفس نفس زنان می گفت : “خدا خیرت بدهد” که ماشین رو زدم دنده یک و ماشین حرکت کرد . تازه دنده، دو شده بود که زد روی داشبورد : ” نگه دار ” . دوباره درجا ترمز کردم. گفت :
- ” دستت درد نکنه. همین جا پیاده می شم.”
- “همین؟”
- “بله. خدا خیرت بدهد”
دوباره چند دقیقه طول کشید تا عصا رو روی زمین بگذارد ، خودش را جا به جا کند ، پیاده شود ، چادرش را جمع و جور کند و در را ببندد …

و اما آخریش (فعلا) همین دیروز صبح بود. ساعت شش رفتم از بغل خانه مان نان بخرم . نانوایی بسته بود. این نانوایی ساعت مشخصی نداره ، گاهی شش صبح باز است و گاهی دیرتر. یک پیرزن حدودا 70 ساله با سر و وضعی بهم ریخته و صورت پف کرده، روی یک سکو کنار نانوایی نشسته بود. از من پرسید :
- ” ساعت چنده؟ ”
- ” شش ”
- ” شش جدید؟ ”
- “بله”
مثل بچه های لوس ، لب هایش رو جلو داد و گفت : “حالا باز می کنه .من خیلی وقته اینجا نشسته ام.” دوست داشت تا باز شدن نانوایی با من حرف بزنه تا وقت برای هردومون زودتر بگذره .من مثل همیشه عجله داشتم. گفتم: ” من با ماشین می روم از سر پل نان می خرم. اگر بخواهید برای شما هم می گیرم ” گفت : ” خوبه منم بیام؟ ” گفتم : ” ایرادی نداره” . وقتی دو قدم رفتم تا از خونه ماشین رو بردارم ، او دم در پارکینگ ایستاده بود . سوار شد. گفت ، حتما ساعت خانه اش را نوه اش درست کرده و او خبرنداشته و دیشب اصلا نخوابیده ومنتظر بوده تا عقربه ساعت بیاد روی 5 و نانوایی باز شود. گفت نان هم نمی خواسته اما می خواسته دیگه از خونه بیاد بیرون. گفت : “فکر کردم . خب 5 یعنی 6 ” و خندید . نانوایی سر پل مارنان خلوت بود . سریع نان ها را گرفتم و سوار شدم. نان های خودم را گذاشتم صندلی عقب. دوتا نان او را هم دادم دستش. تشکر کرد و پرسید:
- ” رودخونه آب داره؟ ”
- ” بله ”
- ” میشه یه جوری بری من آب رودخونه رو ببینم؟ ”
دلم جوش می زد. می ترسیدم سرویس بچه ها برسد و صبحانه نخورده بروند. با بدجنسی گفتم : ” هوا خوبه. می خواهید اینجا پیاده شوید؟ دو قدمی رودخونه هستیم ” گفت :” نه ، لباس خوبی نپوشیدم که پیاده بشم. همین که آب رو ببینم بسه ”
چاره ای نبود.البته خیابان خلوت بود. فوقش 5 دقیقه وقت می گرفت. روی پل وحید رفتم و برگشتم. رودخانه را که دید ، از ته دل گفت :” به به …” و خندید. خنده اش قشنگ بود. گفت چقدر خوب شد که من رو دیده و با من آمده. من هم گفتم :” مرسی که آمدید” . پیاده شد و رفت.
البته فکر کنم فقط باید می گفتم : “خواهش می کنم ”
او حتما پیش خودش گفته : ” این خانم هم بلد نبود حرف بزنه. من می گفتم : مرسی، اونم می گفت : مرسی” !!!

مارنان
پل مارنان

وای مرسی

thank you

وقتی چیزی اتفاق می افتد که خوشحالم می کند ، حس خوبی دارم . حس تشکر . وقتی به یک چایی یا قهوه خوب دعوت می شوم . وقتی در مورد خودم تعریف می شنوم یا وقتی کسل و بی حوصله ام و کسی احوالم را می پرسد و حال و هوایم عوض می شود. و خیلی وقت های دیگر . تشکر می کنم ( چه شگفت انگیز!!) و با یک یا چند بار گفتن ” خیلی ممنون” یا “مرسی” حس خوبم را بیان می کنم . البته این ها بسیار واضح است . تشکر کردن خوب است . همه می دانیم . اما برعکسش . مثلا وقتی جایی دعوت می شوم که دوست ندارم بروم اما می روم و وقت خداحافظی از میزبان تشکر می کنم، حس بدی دارم . یا وقتی کادویی می گیرم که بسیار بی خود است ، اما باز تشکر می کنم. وقتی از حضور افرادی ناراحت می شوم اما بازهم می بینمشان و دست و رو بوسی می کنم. حس بدی دارم . یعنی بیان کردن همان عبارت های بسیار ساده ، مثل “خیلی ممنون” و “مرسی” در حالت دروغین چقدر سخت می شود. من این کار را (این دو رویی یا ادب را) از کودکی یاد گرفته ام . فکر می کنم بخش زیادی از انرژی که صرف تربیت من شده ، در این راستا بوده است . این عادت در من ریشه دارست اما به تازگی حس می کنم ، با این رفتار ریاکارانه بخشی از وجودم را نادیده می گیرم یا خفه می کنم . دلم برای آن ” من ” ها می سوزد . “من” هایی که نادیده گرفته شده اند و گاهی حتی له شده اند. تا چند وقت پیش مطمئن بودم ، کار درست همین است . فکر می کردم، این “من ها” باید سرکوب می شدند و این یعنی مبارزه با نفس. اما حالامی بینم برای هیچ کس به اندازه خودم سخت نمی گرفته ام . این صدای یکی از آن ” من ” ها ست. سه بار این جمله را پاک کردم و دوباره با Ctrl+Z برگرداندم. هربار که پاک می کردم می گفتم :” کدام سخت گیری؟ خودخواه!!” و هنگام برگرداندن ، می گفتم :” پس بی خود دلسوزی نکن”

چهارشنبه سوری

حتما پیشنهاد (احمق شماره 1 ) بود که برای چارشنبه سوری همه ی خانواده خانه ی مادربزرگ مرحومشان جمع شوند. مادر بزرگ ده سال پیش مرده بود ولی خانه ی بزرگش ، هنوز بود، در محله ای که لابد 50 سال پیش همه خانه ها ، باغی بودند. اما الان همه ی آن ها به جز همین یکی ، به مجتمع تبدیل شده بودند واز قضا ما در یک مجتمع کنار همین خانه- باغ زندگی می کنیم.
از ساعت 6 و 7 جمع شدند. تردد در کوچه از ازدحام ماشین هایشان سخت شد. هوا خوب بود. دور تا دور حیاط را صندلی زدند. آتش بر پا کردند . دی جی یشان (احمق شماره 2 ) هر به دو دقیقه در بلندگو فریاد می زد :” وان ، تو ، تری .. حالا.” و موسیقی گوش خراشی از دیوارها و پنجره ها ی خانه ما ، پرده ها و لوستر ها را می لرزاند و وارد می شد. نمی دانم چرا اینقدر تند تند آهنگ عوض می کردند. از شهرام شب پره به محسن چاووشی به شماعی زاده به لیلا فروهر به حامد همایون . اسم این آخری رو بچه ها می دونستند . مثل اینکه آهنگش بین بچه های مدرسه خیلی گل کرده بود. بیشتر از همه هم ، همین را می گذاشتند:
مُطربا وای وای وای وای وای
حال من هی هی هی هی هی
هوی من های های های های های

اعصاب خوردکن ترین چیز، تغییر آهنگ بود . چند ثانیه سکوت می شد و بعد دوباره. عین شکنجه. تازه صدای انواع و اقسام ترقه هم به جای خودش.از نور فشفشه ها هم خانه پیاپی نورانی می شد.

از پنجره یکی ازاتاقهای ما ، حیاطشان پیدا بود . مهمان ها را شمردم بیشتر از 50 نفر بودند . (البته من فقط بزرگترها را شمردم) همین حدود یا کمتر هم ، بچه همراهشون بود.

تا ساعت 12 شب ، صدای لعنتی آهنگ بود (که لحظه ای قطع و دوباره وصل می شد) . صدای ترقه بود. صدای جیغ و دست زدن بود.

من فکر کردم کاش یک نفر ماشین هاشون را پنچر می کرد. بچه هایم گفتند : “اونوقت تا صبح همین وضع ادامه داشت.”
من فکر کردم کاش برق می رفت .
من فکر کردم به 110 زنگ بزنم و زدم اما اشغال بود . دوباره و دوباره هم اشغال بود.
من فکر کردم کاش یه پارچه بزرگ زرد داشتم و با قلم موی درشت قرمز رویش می نوشتم : “خانه ی بی شعورها” و به دیوارشان نصب می کردم.
من فکر کردم کاش اداره برق یا آب و فاضلاب خدمات برعکس هم ارائه می داد: مثلا به جای رفع قطع برق ، درخواست قطع برق می پذیرفت یا اداره آب و فاضلاب به جای ارسال تانکر آب، بنا به درخواست ، تانکر فاضلاب می فرستاد.آخ چه می شد!
اما هیچ کاری نکردم . بالاخره ساعت 12 شد. احمق شماره 3 ، ( یکی از مهمان ها یا شاید همان احمق شماره 1 ) با صدای کلفتی فریاد زد :” موزیک را خاموش کنید ، ساعت 12 است” . خیلی احمق بود . چون نرفت کنار دی جی و این را بگوید ، بلکه عربده زد.
موزیک خاموش شد. همهمه و با هم حرف زدن این همه آدم ، توی حیاطی که با پنجره اتاق خوابت 5 متر فاصله دارد ، وحشتناک بود.
بعد احمق شماره 4 ( یا شاید یکی از قبلی ها) با تمام قدرتش فریاد کشید : ” شادی روح حج ابوالقاسم ، بلند صلوات ” . مرد و زن و بچه با جیغ صلوات فرستادند. دوباره همان مرد داد کشید :” شادی روح عمه خدیجه، بلند صلوات” و باز …. و باز ….
من توی تخت نشسته بودم و فکر می کردم کاش اسم امواتشان را به میان نمی آوردند.
در کشمکش صلوات بودند که احمق شماره 5 که صدایش قطعا با بقیه فرق می کرد و بسیار بد بود . به زور صدایش را بلند کرد و گفت : ” خانم ها ، آقایان پیک تون نفری 5000 تومن میشه . مشغول الذمه اید که همین حالا ندید. ”
احمق بعدی ( شماره 6) داد کشید :” یه عکس دسته جمعی بگیریم ” مجبور بودند هر حرفی رو چند بار فریاد بزنند تا همه متوجه بشوند.
یکی دو دقیقه بعد ، همه شون باهم فریاد کشیدند : ” بگیر..بببببببببگیییر” (منظورشان عکس بود چون من پا شده بودم و دوباره از پنجره نگاه می کردم )
همون احمق شماره 5 دوباره با فریاد می خواست که کسی تا پول نداده ، بیرون نرود.
همه با هم حرف می زدند. می خندیدند. یک زن جیغ می کشید :” به کی بدم؟ به کی بدم؟”
بعد احمق شماره 7 داد زد : ” بچه ها کسی ترقه با خودش نبره خونه . هرچی مونده همین جا بزنید” این حرف هم چند بار با صدای بلند تکرار شد و دوباره غوغا شد . تق تق صدای ترقه ها.
بعد تمام احمق ها با صدای بلند و جیغ و فریاد از هم خداحافظی کردند و به عباس آقا و پروین خانم سلام رساندند. درهای ماشین ها باز و بسته شد. بوق های خداحافظی زده شد.
و کم کم همه جا آرام شد. ساعت نزدیک 2 بود.
اینم از چارشنبه سوری شان . دورهم خوش بودند و آداب و رسوم باقی مانده از نیاکان را زنده نگه داشتند.

کنکوری شیرین

دختر من ، شیرین، امسال کنکور خواهد داشت یعنی خانواده ی ما فعلا در شرایط بچه کنکوری به سر می برد.
کنکوری شیرین یک ایهام دارد که فقط اصفهانی ها بلافاصله متوجه می شوند ، بدین شکل که :
“کنکوری شیرین” می تواند با ساختاری مثل “چراغی روشن” یا “یاری مهربان” خوانده شود که ترکیبی وصفی است و یعنی ” یک کنکورِ شیرین” یا به اصطلاح خوب . اما وجه دیگرش این است که با ساختاری مثل ” کتابی تو ” یا ” کفشی علی” خوانده شود ( در لهجه اصفهانی) که این ترکیب اضافی است یعنی “کنکورِ شیرین” .
خلاصه ما درگیر کنکوری شیرین در هر دو معنا هستیم. خانه ما از بعضی جهات برای شرایط فعلی ،یعنی درس خواندن برای کنکور مناسب است مثلا تلوزیون غالبا خاموش است یا چندان اهل رفت و آمد و مهمان بازی نیستیم. این ها هم ربطی به کنکورشیرین ندارد و تقریبا همیشه این طور بوده . اما بعضی کارها را اصولا نمی کنم . مثلا میوه پوست بکنم و برایش ببرم یا رژیم غذایی خاصی برایش داشته باشم که حتما شامل عسل و مغزیجات و سبزیجات و x و y باشد. من نهایت کاری که ویژه او می کنم این است که گاهی برایش یک لیوان چایی به اتاقش می برم. اما یک تغییر ناگهانی پیش آمد و متوقف شد.
چندوقت پیش عمه عزیزم منزل ما بودند و برای ما از زمانی که دخترشان کنکور می داد ، تعریف کردند. مثلا گفتند که وقتی قرار بوده دخترشان صبح زود برای درس خواندن بیدار شود ، عمه جان زودتر بلند می شده اند و چایی را دم و صبحانه اش را حاضر می کردند و چنین و چنان…
شیرین دختر من آن شب، کمی شوخی کمی جدی ، به من گفت : ” واقعا که به عمه ات نرفته ای. این هم شد وضع رسیدگی به یک دختر کنکوری؟”
من هم جو گیر شدم و گفتم :” اوکی هر وقت صبح زود پاشدی ، صبحانه ات حاضره. اصلا منو برایت می آورم :
چایی – شیرکاکائو یا نسکافه . نان وپنیر یا املت یا … ”
دخترم می گفت :” تو و این کارا !! ” و من می گفتم : “خواهی دید.”
نهایتا گفت : ” مامان من فردا صبح چهار و نیم بیدار می شم. ببینم چه می کنی؟”
- ” چهار و نیم ؟!! باشه شب به خیر”
ساعت موبایلم را برای 4 تنظیم کردم اما یه ربع به چهار بیدار شدم ، ساعت را off کردم . و خودم را از تخت خواب کشاندم بیرون. کتری را روشن کردم و شروع کردم به آماده کردن املت . خلاصه میز صبحانه ی پر و پیمونی چیدم . ساعت چهار و نیم صدای زنگ ساعت از اتاق دخترم آمد . رفتم بالای سرش . یک چشمش رو باز کرد و پرسید ” یعنی چایی هم دمه ؟ ” گفتم : ” چایی میخوری یا قهوه ؟” ناباورانه خندید.
خلاصه با هم صبحانه مفصلی خوردیم . ساعت یک ربع به پنج بود .
- مامان حالا می خوابی؟
- ابدا. کتاب می خوانم
- تو اتاق من؟
- بله حتما
- وای چه مامانی!!
او به اتاقش رفت و من داشتم میز را جمع می کردم که همه جا ناگهان ساکت و تاریک شد. برق رفت. من به اتاقش رفتم. شیرین گفت : ” حالا چکار کنم؟ ”
به ساعت اشاره کردم و گفتم : ” می خواهی الان یه زنگ بزنم از عمه بپرسم حالا باید چکارکنم؟ ” کلی خندیدیم. گفتم : ” ببین شیرین، کائنات گفتند بهتره تو صبحها ناشتا درس بخونی” و رفتم خوابیدم…

دریغ

دیروز عصر دراتاق انتظار یک مرکز رادیولوژی بودم. نسبتا شلوغ بود. من روی یک صندلی نزدیک میز پذیرش نشسته بودم. خانمی همراه پسرش وارد شد. پسر دندان های شیریش افتاده بود. قیافه اش به شیرینی همه ی بچه ها یی بود که دندانهایشان می افتد. مادرش نسخه را به خانم منشی داد و گفت : “یه عکس دندان براش نوشتند ” . پسر با کلاهش بازی می کرد . مادر پرسید: ” چقدر می شود؟” خانم منشی گفت : ” پنجاه هزار تومن ” . مادر لحظه ای مکث کرد سپس دست در کیفش کرد و پول را داد .روبه روی من نشستند. پسر گفت :” مامان اونوقت چرا چشات اینجوری شد؟” و چشمهایش را درشت کرد. مادر لبخند زورکی زد و دستش را به صورتش کشید . نگاهمان به هم برخورد کرد . گفتم: ” هیچی رو نمیشه مخفی کرد” وبا سر به پسر اشاره کردم . مادر خندید و گفت: ” هیچی رو!”

امروز صبح در پارک قدم میزدم . جلوتر از من پیر مرد نسبتا چاقی با پاهای پرانتزی داشت تمام تلاشش را برای سریعتر قدم برداشتن می کرد. فاصله ما کم شد. من فقط چند متر عقب تر پشت سرش بودم. عصایش را در هوا تکان داد و بلند گفت :” دوستان سلام و احترام ” مورد خطابش چند مردی بودند که حدودا 10 متر جلوتر روی نیمکتی نشسته بودند.آنها متوجه نشدند. قدم هایش را سریعتر کرد. تمام هیکلش تکان می خورد. تا جایی که می توانست، بلند گفت:” آقایان صبح به خیر” اما صدایش به قدر کافی بلند نبود. ذوق یک پسر بچه را داشت که به دوستانش برسد و بگوید : ” بچه ها من اومدم من اومدم” . دوتا ازآقایان نیمکت جلویی سرشان در روزنامه هایشان بودو بقیه هم یا زمین را نگاه می کردند یا هوا را. کمی جلوتر، پیرمرد یک دستش را به درخت گرفت و یک دستش را به عصا وباز به همان بلندی که انگار آنها می شنیدند اما بریده بریده گفت : ” حالا میام . صبر کنید نفسم جا بیاد….”

نقش قورمه سبزی در آموزش

در دفتر مدرسه دخترم بودم . دفترتقریبا شلوغ بود . خانم مدیر با جذبه پشت میزش نشسته بود و چند خانم دیگر از همکاران در اتاق می چرخیدند. ظاهرا خیلی گرفتار بودند . جلوی میز خانم مدیر ، یک مادر و دخترنشسته بودند و داشتند درباره وضعیت درسی دخترصحبت می کردند. من کمی کنار تر ایستاده بودم تا صحبتشان تمام شود .
خانم مدیر خیلی جدی گفت : ” خیلی چیزها مثل قورمه سبزیه. ظاهرش را که نگاه می کنی ، خیلی خوبه اما وقتی بخوریش می فهمی که چه عیب هایی داره”
مادر دانش آموز لبخند زد . خانم مدیر با تعجب نگاهش کرد.(به نظر من هم حرف خانم مدیراصلا خنده نداشت.) یکی از خانم های همکار (ماشاله چاق و سرخ و سفید ) که کنارمیز ایستاده بود و داشت کاغذهای روی میز را جا به جا می کرد، سرش را بلند کرد و با لهجه شیرین اصفهانی از مادر دانش آموز پرسید : ” چیه مگه شما قورمه سبزی نمی خورید؟ ” مادر جواب داد : ” راستش نه . بچه ها از لیمو عمانی خوششون نمیاد ”
خانم همکار با یک تعجب با مزه گفت : ” و اا ”
بعد یک صندلی را کشید ،گذاشت کنار مادر دانش آموز و نشست . انگار تمام مشکل از همین قورمه سبزی بوده، گفت : ” می تونین لیمو عمانی ها را اول آروم با چنگال سوراخ کونین ..آروم… مواظب باشین خورد نشن بعد که خب پخته شدن از تو خورشتدون در بیاریند”
قیافه خانم مدیر دیدنی بود. من سرم را چرخانده بودم و می خندیدم . الان مساله شده بود قورمه سبزی و به ویژه لیمو عمانی های توش!!
مادر دانش آموز: ” اگر تکه های لیمو توی قورمه سبزی باشه نمی خورند”
خانم همکاربا لهجه و ژست خاصش گفت:” ببینیند اصلا از پودرش استفاده کونیند . پودری لیمو عمانی. از عطاریا بیگیریند و…”
خانم مدیر حرف همکارش را قطع کرد و با دانش آموز و مادرش خداحافظی کرد.اما خانم همکار باز دوست داشت راه کارهایی برای درست کردن قورمه سبزی ارائه بدهد. من به سرعت به حیاط پریدم تا خنده ام را کنترل کنم و بعد با خانم مدیرحرف بزنم .
مادر و دختر داشتند از حیاط می گذشتند. مادر خیلی محکم و تند قدم بر می داشت ، فکر کنم داشت به دخترش می گفت : ” بفرما ، ببین اینام می گن باید قورمه سبزی بخوری…” و دختر محکم تر پا می کوبید که : ” نه . من قورمه سبزی دوست ندارم.”