یک لیوان چایی سبز

عاشق ساعت 2 بعد از ظهرم . ساعت 2 ، ساعتی است که عمده کارهای روز تمام شده اند . من تقریبا هر روز صبح ، میز صبحانه را می چینم .اینترنت گردی می کنم. به خرید می روم . خانه را مرتب می کنم . غذا می پزم. به دوستانم تلفن می کنم . به گل ها آب می دهم و…
معمولا ناهار حدود ساعت یک آماده است . بعد از خوردن ناهار ، من زیر کتری را روشن می کنم . میز را جمع می کنم و شروع می کنم به شستن ظرف ها. وقتی آخرین ظرف را آب کش می کنم ، ساعت تقریبا 2 است . آب کتری به جوش آمده و صدای دلنشین قل قل آب می آید و من با یک لیوان چایی سبز از آشپزخانه بیرون می روم . حالا یا به هال که با بچه ها تلوزیون ببینیم و یا با یکی دو کتاب به کنجی . به هرحال وظایف مهم آن روز تمام شده است.
چند روز پیش به این فکر افتادم که ساعت 2 همیشه نقطه عطف روز است. هنوز هم خیلی اداره ها حدود ساعت 2 تعطیل می شوند. شاید 100 سال پیش ، وقتی اولین اداره در ایران شروع به کار کرده ، این زن رییس اداره بوده که به شوهرش گفته : “عزیزم زودتر از 2 نیا ” . او می خواسته سر صبر به کارهای خانه و بچه ها برسد و وقتی شوهرجان در هیبت مدیر کلی وارد می شوند ایشان و منزل را آشفته نبینند و بدین ترتیب مرسوم شد که اداره جات ساعت 2 تعطیل شوند!!

و من انگارمدتی است با خودم و لیوان چایی سبزم، ساعت 2 یک قرار ناگفته دارم . قراری که هرروز از صبح منتظرشم.
اما این قرار گاهی به هم می خورد و حال من گرفته می شود.
مثل امروز. غذایی که پخته بودم به طرز غیر قابل بلعی شور شده بود. خلاصه مجبور شدم فکری به حالش بکنم و با تغییراتی آنرا بهتر کنم. این روند تا حدود ساعت سه طول کشید. بچه ها می گفتند : ” ما که چیزی نگفتیم پس چرا عصبی شدی؟ !!”

اولین رییس

چند روز بود خیلی تو فکر بودم . به فکر بیست و اندی سال پیش ، وقتی تازه استخدام شده بودم . محل کارم واحد انفورمانیک شرکت بود. انفورماتیک آن سال ها بخش نسبتا شلوغی بود و اتاق های مختلفی داشت . من و چند نفر دیگر در اتاق کارشناسان بودیم . در انفورماتیک یک جای خیلی حفاظت شده بود که سایت خوانده می شد. آنجا دستگاههای غول پیکرIBM بود . یک در بیرونی و یک در اصلی داشت . کف سایت دو پوش بود. وقتی از درها رد می شدی و قدم در سایت می گذاشتی صدای قدم ها انعکاس خیلی بدی داشت. در سایت دستگاه هایی که ما، زمان دانشجویی از رده خارج می دانستیم ، با افتخار ایستاده بودند و پر صدا و پرحرارت کار می کردند .

imagesibm

برنامه های کلیدی و مهم از جمله محاسبه قبوض آب و فیش حقوقی ولیست ها و گزارشات مختلف … همه با cobol نوشته شده بود و روی IBM اجرا می شد. مدیر انفورماتیک، آن روزها آقای مهندس (ق) بود.

مهندس (ق) شخصیت ویژه ای داشت. از فارغ التحصیلان دوره های اول علوم کامپیوتر بود. مردی آرام ، آراسته و بسیار مودب. مهندس (ق) تقریبا خودش به شخصه تمام برنامه هایی را که روی main frame یا همان کامپیوترهای بزرگ اجرا می شد را نوشته بود . آن قدر با دیسیپلین ، مودب و خشک بود که انگار نسبش به اشراف زادگان خانواده سلطنتی انگلیس می رسید. او تعدادی دستیار داشت . دستیارانش با خودش بسیار تفاوت داشتند. آقایانی که دستیارانش بودند ، کارهایی از قبیل backup گیری یا چاپ یا … را انجام می دادند و خیلی دوست داشتند با خوش مزگی ها و شوخی هایشان مهندس (ق) را بخندانند. مهندس (ق) برای آنها آخر سواد و کلاس بود. و دستگاههایIBM main frame برایشان آخر تکنولوژی. آن ها برایشان عجیب بود که ما می گفتیم با نرم افزارهایی برنامه می نویسیم که روی PC اجرا می شود. به کنایه می گفتند PC اسباب بازیه . مهندس (ق) ما را طفیلی هایی می دانست که به دستور مدیرعامل استخدام شده بودیم و او مجبور بود به ما مکانی برای نشستن بدهد. کاری به ما ارجاع نمی کرد اما همیشه با نهایت ادب و احترام با ما صحبت می کرد. ما کارشناسان در اتاق کارشناسان نشسته بودیم و او و تیم محبوبش همه کارها را درسایت پشت در های بسته انجام می دادند.
اما مدیرعامل وقت – مهندس (الف) – می دانست که اوضاع باید تغییر کند. او همه ما را همراه با مهندس (ق) به جلسات متعددی دعوت می کرد و می خواست که هرچه زودتر رویایش را که قرار گرفتن یک PC روی میز هریک از مدیران شرکت بود، بوسیله ما تحقق یابد. در آن جلسات ما جوان و بی تجربه ،احساس بدی داشتیم و این احساس وقتی بدتر می شد که مهندس (ق) ماتم زده و با آهی از نهاد سرش را تکان می داد.
نهایتا مهندس (الف) مهندس(ق) را از مدیریت انفورماتیک به معاونت خود ارتقا بخشید و یکی از ما ، تنها جنس مذکر بین ما ، یعنی مهندس (د) مدیر انفورماتیک شد. تا چند سال بعد مهندس (ق) دخمه سایت را به اتاق بزرگ وبا شکوه معاونت ترجیح می داد و مرتبا در سایت بود. تا مهندس (د) تقریبا با اقدامی شبیه به یک کودتا سیستم های روی IBM را کنار گذاشت و شرکت به دنیای PC سوییچ کرد و ما کارشناسان ، سیستم های بسیار زیادی را روی PC راه انداختیم.
مهندس (ق) تا چندی پیش در شرکت بود. همیشه مودب و متین . زمستان ها با کت پشمی قهوه ای چهارخانه با وصله های جیر قهوه ای سوخته در آرنج. با پیراهن و شلواری که بسیارمناسب بود. با کفش واکس زده ایی که حتی کف آن هم گرد نداشت. من همیشه از دیدنش خوشحال می شدم و بسیار گرم با او سلام علیک می کردم . خیلی ها از مدیریت او بد می گفتند اما من هیچوقت درون خودم او را نقد نکرده بودم .جالب است که پس از بازنشستگی درهمین چند روزی که سالهای اول کارم در ذهنم باز نواخته می شد ، به این نتیجه رسیدم که اگر خود مهندس (ق) تصمیم می گرفت که تغییراتی بدهد و در این کار همراه ما می بود چقدر حس ما بهتر بود و با آن سر تکان دادن های کذایی اش چقدر اعتماد به نفس ما را به باد داد. من با این فکرها از او عصبانی شدم.

در همین اثنا، یک پیش از ظهر وقتی داشتم سیب زمینی پوست می کندم ، موبایلم زنگ زد. شماره ناشناس بود. گوشی را جواب دادم. خودش را معرفی کرد . مهندس (ق) بود. سیب زمینی را روی میز ول کردم و از جا جستم. تقریبا با تعظیم سریعی گفتم:
- سلام آقای مهندس. حالتان چطور است؟
انگار هنوز مدیرم است. در کسری از ثانیه هزار فکر از سرم گذشت.
” من که نظراتم را هنوز با کسی مطرح نکرده ام . وای خدای من. از کجا فهمیده است؟ حالا خواهد گفت : اولا اگر من در آن زمان تصمیمی گرفتم …. ثانیا …. حالت دستش و صورتش می آمد در نظرم. وای و آن تکان های سر…”

با صدای مهندس به خود آمدم. دوباره خودم را صاف و صوف کردم انگار مرا می بیند. بسیار مودبانه گفت به تازگی خبردار شده است که مادرم به رحمت خدا رفته اند و به این جهت تماس گرفته ، ضمنا برای بازنشسته شدنم هم آرزوی توفیق و سلامتی کرد. پس از خداحافظی گوشی تلفن که از عرق دستم خیس شده بود را خشک کردم . بچه ها پرسیدند: ” کی بود که این قدر هول شدی؟”
گفتم ” اولین رییسم!!!”

اطلاعیه

فصل تابستان چنان که افتد و دانید ، زمان فراغت است . من از سال ها پیش یعنی وقتی بچه ها خیلی کوچک بودند و سر کار می رفتم ، وقتی تابستان نزدیک می شد احساس اضطراب و استیصال می کردم. مادرم آن وقت ها می گفت : ” دوتا شون رو با هم از صبح پیش من نگذار ” و من بایستی به فکر کلاس های مختلف می افتادم . جایی که حد اقل چند ساعتی از روز، باعث دور بودن بچه ها از اداره من و منزل مادرم می شد و بعد فکری می کردم برای بقیه روز . معمولا تابستان ها بچه ها بخشی از روز را با من در اداره بودند (یا قبل از کلاس یا بعد از آن) ، بخشی درمنزل مادرم و بخشی را من مرخصی می گرفتم . اصولا بیشترین سهم در بخش آخربود. پوست من کنده می شد تا تابستان به آخر برسد و بچه ها با سرویس به مدرسه بروند و بیایند . تابستان گذشته متفاوت بود. من سرکار نمی رفتم. مادرم بیمارستان بود. بچه ها کلاس های زیادی نمی رفتند. بیشتر در خانه بودیم و محور فکرمان مادرم بود.
و اما این تابستان . این تابستان ، تابستانی است . دخترم سال آینده دبیرستان را تمام می کند و مدرسه شان کلاس هایی برای آمادگی کنکور برگزار کرده است . کلاس های همه بچه ها یکسان نیست . بستگی به انتخاب دانش آموز و معدلش دارد و برنامه دختر من با هیچ کدام از بچه های هم مسیر یکی نشد تا بتوانند از راننده مشترک استفاده کند. خانه ما هم جایی است که به خیابان اصلی دور است و لاجرم با وسیله رفتن ضرورت دارد.این تابستان من هر روز چندین بار مسیر از خانه تا مرکز شهر را رفته ام و برگشته ام . دلم میخواهد یک برگه پشت در خانه بزنم و در آن بنویسم که :

jad2

دوست دارم این برگه را دوخانم هم محله ای بخوانند:
اولی خانم جوانیست که پسرش هم سن و سال بچه های من است و یک دختر کوچولو هم دارد. من نمی دانم خانه اش کجاست . اما چند بار در سوپر محله به او برخورد کرده ام. بیشتر صبح ها وقتی حدود هفت و نیم بر می گردم . او را می بینم که دارد پسرش را می برد .آیا دخترش تنها در خانه خوابیده است؟ حتما با عجله می راند و نگران است.
دومی خانم مسن و بداخلاقی است که با یک تویوتای قدیمی و پر سر و صدا نوه اش را می رساند. وقتی به سمت خانه بر می گردم اول او را می بینم . بیشتر سر یک پیچ . بسیار هم بد می راند. سبزه و قد کوتاه است . سرش کمی از فرمان بالاتر است و یک عینک بزرگ بر چشم دارد . جالب است دختری که کنارش می نشیند هم عینکی شبیه او می زند اما درشت و کمی چاق است . چند وقت پیش در صف نانوایی این خانم را دیدم. داشت با غرغر فراوان به خانم دیگری می گفت که نوه اش از شهرضا آمده تا اینجا به کلاس کنکور برود و مثل مادرش دکتر شود!! حالا او باید ببرد و بیارد و آرامش ندارد. حسابی از دخترش که در شهرضا چسبیده بود به مطب و شوهرش و بچه اش را فرستاده بود اصفهان پیش او شاکی بود. دلم برای نوه اش سوخت.
می دانم اطلاعیه نوشتن دیوانگیست و این کار را نخواهم کرد. شاید دیوانگی نباشد وفقط کمی عجیب باشد. اما شاید اصلا برگه را نخوانند.شاید مسیرشان جای دیگری باشد.
اما وقتی به فکر این کار افتادم بیشتر چهره این دو خانم در نظرم بود . دو خانمی که نمی شناسمشان ولی دلم می خواهد به آنها کمک کنم. دقیقتر بگویم دلم می خواهد به خانم اول و نوه خانم دوم کمک کنم.

خراب شده

در بانک بودم . نوبت من شماره 201 بود . وقتی دستگاه اعلام کرد ” شماره 201 باجه 2 ” به سمت باجه 2 رفتم اما مشتری قبلی هنوز ایستاده بود. کارمند بانک کلافه و عصبی ، کاغذهای روی میزش را جا به جا می کرد. مشتری قبلی خانمی بود که به رفتار کارمند بانک اعتراض داشت . کارمند بانک هیچ چیزنمی گفت . زن گفت : ” تو این خراب شده هیچ کس به هیچ کس نیست . باید با احترام جواب مردم رو بدید ! ” بعد شروع کرد در کیفش دنبال چیزی گشتن. ناگهان چشمش به پسر هفت هشت ساله اش افتاد که پشت سرش بود و داشت با موبایل بازی می کرد. یکی زد پس کله پسر بی چاره و داد زد : ” بده به من این موبایل بی صاحب شده رو!!”
من گفتم : ” خراب شده که می گفتید همینه؟ ” برگشت، نگاهم کرد و رفت .
خدا را شکر که قانون تکریم ارباب رجوع وضع شد که ملت به این حق آشنا شوند. اما آیا آن مادر نمی دانست که پسرش هم ارباب رجوع مظلومیست که هیچ راهی برای شکایت ندارد؟ نمی دانم چرا من این قدر حالم بد می شود وقتی فکر می کنم ما مادرها چون به صورت پیش فرض عاشق بچه ها مون هستیم گاهی بدترین رفتارها را با آن ها داریم .
تازه جالب تر وقتی است که از دیگران هم برای برخورد تند با کودکانمان کمک می گیریم . مثل این برنامه ” جو فراست “.
یا در دبستان پسر من ، معلم سوم از مادران می خواست که اگر پسرها در خانه کار بدی می کنند به او گزارش بدهند تا او به بچه گوشزد کند . متاسفانه عکس العمل مادران شیک و تحصیل کرده این بود : ” مررسی خانم….. واقعا لازمه. کلافه مون کردند و…”
و برداشت پسر من از این ماجرا ، این بود : ” بعضی مامان ها کارهای زشت پسرشون را به خانم می گویند. تو که این قدر خر نیستی؟ ”

نشستن در فود کورت و تماشای گذر عمر

دیشب برای شام به یک فست فود رفتیم . سالن تقریبا پر بود . ما یک میزخالی پیدا کردیم اما یک صندلی کم داشت . آقای سپید مویی همراه خانمش پشت میز کناری نشسته بود، او با لبخند یک صندلی به دخترم تعارف کرد. ما نشستیم . بچه هایم رفتند تا غذا سفارش بدهند. آقای سپید مو دوباره به ما نگاه کرد و من به او لبخند زدم . خانمش داشت به موبایلش نگاه می کرد ، گاهی موبایل را به سمت شوهرش می گرفت تا او هم ببیند. گاهی هم خودش تنهایی از دیدن عکسی یا خواندن متنی می خندید. شوهرم داشت برای من از اوضاع اقتصادی کشور می گفت و من مردم را نگاه می کردم . پشت یکی از میزهای نزدیک، دخترجوانی نشسته بود . روسری ابریشمی اش را جور خاصی گره زده بود. رو به روی او جوانی بود با سری افکنده. دخترداشت با گریه حرف می زد. مسیر اشکهایش ، خیس و خاکستری روی صورت و روسریش معلوم بود . چه می خواست ؟ شاید می خواست پسرعقدش کند . شاید عقد کرده بودند و حالا جدایی می خواست. شاید هم پول می خواست . شاید از این ها کمتروشاید بیشتر. هرچه که بود ، حتما برای دختر خیلی مهم بود که این قدر اشک می ریخت . یاد خودم افتادم . من هم سال های اول زندگی مشترکمان، درخواست هایم را با گریه مطرح می کردم . بچه هایم هنوز در صف سفارش بودند . صندلیم را عوض کردم. می خواستم دیگربه سمت دخترک نگاه نکنم. حالا رو به رویم یک راه پله نسبتا طولانی بود. خانم جوانی با پسر کوچک یک ساله اش روی پله ها بودند. مامان جوان خم شده بود و با دو دست زیر بغل پسر کوچولو اش را گرفته بود . پسرک برای بالا رفتن از هر پله ، پایش را می کشید و ذوق می کرد .مامان شالش را محکم پشت سرش گره زده بود که توی دست و پا نباشد. چند بار می خواست پسرش را بغل کند و بیاید پایین اما پسر کوچولو جیغ می زد و مقاومت می کرد. امتداد نگاه مادر جوان به میزی می رسید که مردش آنجا نشسته بود و به گوشی اش سرگرم بود. زن قدرتش را جمع کرد پسر نازش را بلند کرد و با شتاب از پله ها سرازیر شد : “با بابایی بروعزیزم ، با بابایی” خیلی به میز بابایی نزدیک شده بودند که بابایی سرش را بلند کرد . مرد ، پسر گریان را از مامانش گرفت و به سمت پله ها آورد. مادرجوان نشست ، کمی آب خورد و ظاهرش را مرتب کرد . دستش را زد چانه و به آنها چشم دوخت . پسر کوچولو این بار شاید فقط یکی دوتا پله بالا رفت بعد دست هایش را بالا برد و خواست برگردد پیش مامانش.
خدای من ! چه رستورانی شده امشب . چه خاطرات شیرینی زنده می شود!
من آه بلندی کشیدم. شوهرم گفت : ” بله .واقعا آدم دلش برای مملکت می سوزه”
من خنده ام گرفت . با سر به میز مرد سفید مو و زنش اشاره کردم و گفتم : “ده سال دیگه ی ما ! ” اما نگفتم کدام میزها 15 سال پیش یا 20 سال پیش ما بودند.

گرفتاری

تعطیلات شروع شد و من و بچه ها نتوانستیم در برابر وسوسه خرید یک پازل جدید مقاومت کنیم . تا وارد خانه شدیم من یک میز را برای چیدن پازل آماده کردم و بچه ها مشغول شدند. من در آشپزخانه هرچه سریعتر کارهایم را می کردم تا به آنها ملحق شوم . الان چند روز است که من به معنای واقعی از کار و زندگی افتاده ام . این تجربه جدیدی نیست . من هربار که به چیدن پازل مشغول باشم همین داستان است . دقیقا می فهمم که یک شخص معتاد یا یک آدم عاشق چه بدبختی دارد. آنقدر به سختی از پای پازل بلند می شوم که خنده ام می گیرد . به خودم می گویم : ” بس است . بلند شو . بلند شو …” و وقتی بلند می شوم هنوز کمرم خم است مدتی هم در این وضعیت دولا، چند تکه را امتحان می کنم تا تمام استخوان ها و ماهیچه هایم خشک می شوند ، بعد می روم دنبال کارهایم . پازل که به خانه ی من بیاید انجام هرکاری انگار کش می آید و طول می کشد . همه کارهای منزل ، مثل بچه های لوس خودشون رو به رخ من می کشند تا من را بیشتر معطل کنند تا از چیدن پازل جا بمانم . شب که می خواهم بخوابم به خودم کارهای زیادی را که روز بعد باید قبل از سر پازل نشستن انجام بدهم را یادآوری می کنم و به خودم تاکید می کنم که ” ابدا رویت را به سمت پازل نمی گردانی والا گرفتارش می شوی ” . کارهایی که مرتب لیست می کنم :
آب دادن گل ها ، خرید ، پخت و پز ، اطو کاری و راستی کتابی که می خواندم و نمی دانم چند روز است سراغش نرفتم؟ اصلا آخرین بار راجع به چی می خواستم بنویسم؟ آهان راجع به تخته نرد . واقعا که ! تازه اگر گرفتار پازل هم نبودم می خواستم راجع به تخته نرد بنویسم . ذهنم در گیر چه مسائل مهمی است!! بروم به پازلم برسم.

این هم از گرفتاری جدید من :
950323 2715

راننده مودب وانت سفید

هیچ وقت نسبت به آدم های خیلی خوش زبان احساس خوبی نداشته ام. کارمند هم که بودم ، تک و تعارف بعضی همکاران برایم بسیار کسل کننده بود . وقتی زنگ می زدند و با یک صدای یکنواخت، پی گیر کاری می شدند و مثل ماشین جملاتی را تکرار می کردند و ازحسن همکاری و لطف نداشته من کمال تشکر را می کردند . اصولا پس از قطع تلفن ، دست هایم یخ می کرد و یک سردرد ، نرم نرمک به سراغم می آمد. در عوض کسانی را ترجیح می دادم که اگر تاخیر در انجام کاری کلافه شان می کرد ، این حالت را مخفی نمی کردند ومن می توانستم صادقانه از آنها عذر بخواهم و یا مشکلات کار را به آنها توضیح بدهم و یا اگر از انجام کاری زودتر از حد معمول متعجب می شدند ، به شوخی یا جدی می گفتند : ” عجب . به تو نمی آید کار راه بندازی!” و با هم می خندیدیم.
خارج از محیط کاری هم افراد زیادی را دیده ام که این چنین هستند . یعنی فقط به لفظ مودبند و بیشتر کم هوشی ، طبع سرد و کسالت آورشان یا حتی بدجنسی شان را پشت ماسک تعارفات وبازی با کلمات پنهان می کنند . اگر شوهرم با حظ بگوید: ” فلانی، خیلی مودب است ” من می گویم : “حواست را بیشتر جمع کن”
و اما من دیروز با یکی از اینها برخورد کردم . در واقع وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، او بود که به من برخورد کرد. از ماشین پیاده شدم تا ببینم قضیه از چه قرار است. آقای راننده خاطی بسیار آرام و متین ، گفت : ” ببخشید سرکار خانم. من مقصرم و هزینه تعمیر هرچه باشد ، تقدیم می کنم. محل کار من همین خیابان کناری است لطف بفرمایید ایتدای خیابان سمت چپی بایستید. من در خدمتتان هستم. ”
من سوار ماشین شدم . بچه ها پرسیدند : ” چی شد مامان ؟ ” گفتم :” عذر خواهی کرد و گفت هزینه را تقدیم می کند.” بچه ها گفتند : ” چه مودب ! ” ومن گفتم :” بله . شانس آوردیم!!!”
صبر کردیم تا چراغ دوباره سبز شد . من راهنمای سمت چپ را زدم و قطر چهارراه را رد کردم و کمی جلوتر تقریبا ابتدای خیابان ایستادم. وانت سفید با زدن سه بوق از کنار ما رد شد و ما چون فکر می کردیم که او آدم مودبی است و حتما کمی جلوتر می ایستد، تا چهارراه بعدی با سرعت کم و از سمت راست خیابان رفتیم. اما وانت سفید بی وانت سفید……

polite

پرت

چند روز پیش ، در صف پمپ بنزین بودم . شیرین دخترم هم کنار من بود . حواس من به راننده جلویی بود که شیرین جیغ کوتاهی کشید: ” مامان اون آقاهه خودشو از ماشین پرت کرد…”
رویم را به سمت نگاه شیرین ، برگرداندم. یک پژوی سفید ، تقریبا کنار خیابان بود و مرد جوانی حدودا سی ساله از سمت شاگرد، کف خیابان ولو شده بود. لباس هایش مرتب بود. کفشهای نایکش با رنگ جیغ به چشم می آمد. همان طور که نشسته بود شروع به داد و قال کرد . با دستهای خودش چند بار توی صورتش زد . با لگد در ماشین را محکم بست و مرتب داد می کشید .
یک کارگر پمپ بنزین ، بسیار شل و کشدار گفت: “راننده شم زنس”
دوباره نگاه کردم . قسمتی از روسری سفید راننده از پشت سر معلوم بود.
عصبی شده بودم . دستم را ریزریز روی فرمان می کوبیدم و تکرار می کردم : ” ولش کن برو. .. ولش کن برو” دلم می خواست راننده پژو، گازش را بگیرد و برود . در فکرم به راننده ای که چهره اش را نمی دیدم ولی فکر می کردم لابد دوست یا نامزد این مرد است ، می گفتم : “جوانیت را بردار و در رو . این دیوانه بازی ها پایان ندارد. برو. برو دیگه ”
شیرین می پرسید : ” چرا این کار رو کرد؟ ”
چند لحظه بعد در راننده باز شد. خانم جا افتاده ای با روسری سفید ومانتوی خاکستری به سمت پسر آمد. من و شیرین هم صدا و با تعجب گفتیم : ” آخ مادرشه !” خانم به سمت پسرش رفت . موبایل ، کیف و عینک آفتابی پسر را که چند قدم آن طرف تر افتاده بود برداشت و آمد بالای سر پسرش ایستاد. حالا پسر سرش را بین دو دستش گرفته بود و همچنان روی آسفالت کف خیابان نشسته بود. مادر خم شد دستش را به آرامی روی شانه پسر گذاشت و چیزی گفت و بعد با همان قدم های سنگین به سمت ماشین رفت.
من با باک پربنزین و چشم پر اشک از کنار آنها رد شدم…..
road

به وقت ما

من با اینکه اهل هیچ ورزشی نیستم ولی عاشق پیاده رویم و یک اتفاق خوب در این راستا این است که یکی از دوستان قدیمی من، به دلایلی از کارش منفک شده و در مرخصی بی حقوق به سر می برد . ما با هم به پیاده روی می رویم. خانه های ما به هم نزدیک نیست و برای با هم بودن، هر دو باید با ماشین از خانه هایمان خارج شویم و در زمان و مکانی که قبلا تعیین کرده ایم به هم برسیم. ما اصولا شب قبل قرار می گذاریم . آن هم بسیار دقیق:
- 8 خوبه؟
- نه یک کم زوده
- 9؟
- دیر نیست؟
- خب چرا. 8:30؟
- عالیه
- جای همیشگی؟
- بله . می بینمت
من با شناختی که از خودم دارم آدمی هستم که به هر قراری دیر می رسم و به همین جهت هر قراری که ساعت مشخصی دارد برای من کمی اضطراب آور است. کمی . چون اگر زیاد اضطراب داشت ،حتما به قرارهایم زود می رسیدم. اما قرار گذاشتن با این دوست عزیز، من را به هیچ اضطرابی دچار نمی کند. گویی من و او در مورد زمان یک توافق نا گفته داریم. مثلا اگر ساعت 8:30 قرار بگذاریم ممکن است از 8:45 تا 9:00 به هم برسیم اما جالب اینجاست که با هم می رسیم با یکی دو دقیقه پس وپیش. انگار هشت و نیمی که همه ساعت ها نشان می دهند با هشت و نیم به وقت ما فرق دارد. ما همیشه با تاخیر اما تقریبا همزمان سر قرار می رسیم و از این تاخیر تصادفی توافقی خنده مان می گیرد.

من چه می دونم!!

من داشتم می گذشتم که مردی حدودا شصت ساله یا کمی بیشتر آمد جلو . گوشی موبایلش را طرف من گرفت و گفت : ” میشه این پیامی که آمده رو برای من بخوانید . عینک ندارم” .
لحنش مثل این بود که یک بچه بگه : “میشه این لیوان رو بذارید لب میز . دستم نمی رسه”
من گوشی را گرفتم و خواندم :
” بابا اگر خانم مهندس را دیدید بهش بگید “
من این چند کلمه رو خواندم و گوشی رو پس دادم .
مرد گفت : “چی بگم؟”
من مات ماندم . می خواستم بگم : ” والا من از کجا بدونم ؟!” اما فقط گفتم : ” این پیام را زری نامی فرستاده”
او پرسید : “زری خودمون؟”
من شانه بالا انداختم و قدم هایم را تند کردم که صدای شلیک خنده ام را نشنود .

البته بازگو کردن این خاطره هیچ ربطی به روز مرد نداشت.

sms