منو بشناس یالا

من کنار خیابان منتظر بودم. پدرم عابر بانک کار داشتند. مردی دوچرخه اش را به دست گرفته بود و به آرامی می آمد . او به مرد دیگری که پیاده بود سلام کرد. هر دو مرد حدود 60 سال داشتند . مرد اول تی شرت سورمه ای با شلوار کتان کرمی و کفش ورزشی به تن داشت. روی هم رفته شیک پوش . صورت استخوانی با عینک ظریفی برچشم . مرد دوم کمی چاق بود . پیراهن چهار خانه سفید و طوسی با شلوار طوسی پوشیده بود. صورتش کمی تپل بود و ته ریش جو گندمی داشت. یک کیسه خرید دستش بود. بیسکوئیت با شیر یا پنیر . این طور چیزهایی . مرد دوم ایستاد و جواب سلام مرد اول را داد.
مرد اول همانطور که یک چیزی مثل پوسته تخمه را می جوید پرسید : ” نشناختی نه؟”
مرد دوم گفت : ” به جا نیاوردم”
مرد اول به جویدن ریزش ادامه می داد و خیره نگاهش می کرد .
مرد دوم گفت : “ببخشید….”
مرد اول چیزی که توی دهانش بود را بین دندانهای جلوش آورد: ” نشناختی؟ ”
مرد دوم گفت : ” والا…”
مرد اول آن چیزی لعنتی را بیرون تف کرد و گفت: ” حالا من اسم و فامیلم را هم بگم . شما که یادت نمیاد”
مرد دوم : ” به قرآن حافظه ام خیلی بد شده”
من در دل به جای مرد دوم جواب می دادم : ” اصلا تو کی هستی که من باید بشناسمت” یا ” آقا اصلا اشتباه گرفتی ”
مرد اول : ” اسم بابای من محمد است”
مرد دوم با دستش لب پایینی اش را گرفته بود و فکر می کرد.
مرد اول انگار حالا چی شده سرش را با افسوس تکان می داد.
مرد دوم آرام و با دو دلی تکرار کرد : ” محمد آقا ، محمد آقا ”
مرد اول : ” محمد آقا خیر ، حاج میرزا محمد ”
من در دل به جای مرد دوم :” خوشبختانه یادم نمیاد!! ” یا ” حالا دیگه اینجوریاس. خداحافظ شما!!”
پدرم در این لحظه آمدند و من مجبور شدم راه بیافتم.
خیلی دلم میخواست مثل پسرهای لات ، سرم رو از شیشه بیرون کنم و بلند بگم : ” تورو فقط خدا میشناسه پسر حاج میرزا هر چی ”

انگشتر

مبینا دختر ریز نقش دوست داشتنی است در کلاس هفتم. موهایش به قدری لخت است که همیشه نیمه راست صورتش زیر یک دسته موی نرم و بلوند مخفی است.
من داشتم برگه های امتحانشان را صحیح می کردم. برگه مبینا بود. آمد و کنارم ایستاد. چشمش به دستم بود. برای چیزهایی که درست نوشته بود ، تیک می زدم و آفرین می گفتم . غلط هایش را حل می کردم و می پرسیدم : ” فهمیدی؟ ” او هم لبخند می زد و سرش را تکان می داد که یعنی بله.
بعد یک دفعه پرسید : ” خانوم انگشترتان طلاست؟” من تعجب کردم که حالا این چه سوالیه و گفتم : ” بله ”
- نگین هاش اصله؟
- بله
- خیلی گرونه. نه؟
- خب حالا طلا گرون شده اما این مال خیلی سال پیشه
- سرش شرط می بندید؟
- چی؟!!!!!!!
- سر انگشترتون شرط می بندید؟
- نه ! معلومه که نه. تو بگو سر 5000 تومن. باز هم من شرط نمی بندم.
- چرا خانوم؟
- !!!!!!!
- با شوهرتون هم شرط نمی بندید؟ مثلا سر نتیجه فوتبال
- من فوتبالی نیستم.
- هیچوقت شرط نبستید؟ تو ورق بازی یا مثلا تخته
- چرا ولی سر چیزهایی مثل اینکه تلوزیون تا کی خاموش بمونه یا فوقش چند تا بستنی . بیشتراز این نبوده
- خانم مامان من آنقدر با بابام شرط می بست. سر سکه طلا، سر ماشین ، سر چیزای گرون تا آخرش بابام مامانم رو طلاق داد.
- تو که گفته بودی پدرت فوت شدند
- آره . بابا بعدش مرد.

حالم بد شد. یک جوری شدم . قیافه ندیده بابای مبینا جلوی چشمم آمد. مرد جوانی با صورت گرد. انگار با دستش موها یش را از صورتش پس می زد و می گفت : ” نمی دانید چه کشیدم”

شما زمان شاه بودید؟

چند روز پیش سر کلاس بودم . یادم نیست چرا ولی می خواستم چیزی بگم که حرفم را با این دو کلمه شروع کردم : زمان شاه …
یکی از دخترها پرسید : ” خانم، شما زمان شاه بودید؟ ”
من : ” بله بودم”
یکی از دخترها : “یعنی یادتون هم میاد؟ ”
من : ” خوب بله یادم هم میاد”
چند تا از دخترها: ” وای خانوم چرا؟؟؟ ”
من : ” چرا چی؟”
- چرا یادتون میاد؟
- خوب مامان باباهای شما هم یادشون میاد.
- نه خانوم . نه !!! مامان باباهای ما یادشون نمیاد. بابا بزرگ، مامان بزرگامون یادشون میاد.
من یه لحظه وا رفتم . یه حساب سر انگشتی کردم که خوب این دخترا متولد سال 84 یا 85 هستند . پس مامان هاشون اکثرا متولد بعد از 57 هستند. درسته .مامان بزرگهاشون مثل من زمان شاه رو یادشونه!
یاد اداره افتادم که ما جوان هاش بودیم. یاد اتاقی که همه هم سن و سال بودیم . تجربه های مشترک زیادی داشتیم. همه مون قبل انقلاب ، انقلاب و جنگ را دیده بودیم. همه مون وقتی مدرسه می رفتیم که به جوراب سفید گیر می دادند. همه مون زمان دانشگاه مانتوهای بلند اپل دار پوشیده بودیم . همه مون با یه عالمه ابرو و سیبیل روژ می زدیم . دلم واسه گفتگوهای داغ توی اون اتاق اداره وسط درنگ درنگ تلفن ها تنگ شد.

دادگستری (1)

من احضاریه ای از دادگاه داشتم. مربوط می شد به یک خانه که با دیگری شریک هستم. وقتی کنار دادگستری راه می رفتم تا به در ورودی اش برسم . در پیاده رو صحنه ای دیدم که شبیه به فیلم های رضا عطاران بود.
سرباز ریز نقشی را دیدم که کمرش آنقدر باریک بود که کمربندش دورتا دور شلوارش را کلی چین داده بود . دست چپش به دست راست مرد تنومند و رشیدی وصل بود. مرد موهای جوگندمی بلندی داشت که پشت سرش بسته بود. مرد موبلند با دست چپش موبایلش را دم گوشش گرفته بود و تند و عصبانی حرف می زد. سریع راه می رفت و دست راستش را در هوا تکان می داد. با هر تکان دست راستش انگار سرباز از زمین کنده می شد و دوباره به زمین می خورد. سرباز کوچک می جهید و می پریدو با دست آزادش کلاهش را نگاه داشته بود که نیافتد. چشمم که به سرباز بیچاره افتاد نتوانستم نخندم.

از پله ها رفتم بالا تا از در بزرگ دادگستری وارد شوم .آنجا به من گفتند باید از در مخصوص خواهران بروم. یک در بعد یک پرده چرک و ضخیم بعد اتاقی مثل بازرسی فرودگاه . خانم ها یکی یکی درون اتاق می رفتند. خانمی پشت میز اتاق نشسته بود . نگاهی به ظاهر خانمها و بعد به باطن کیف هایشان می کرد . نفر جلوی من داخل شد. زن چادری جوانی بود . خانم پشت میز بهش گفت باید روژ لبش را پاک کند. او کف دستش را بوسید. خانم پشت میز بهش گفت فرقی نکرده. زن چادری ، قرمزی کف دستش را نشان داد. خانم پشت میز بهش گفت باید لب هایش را کاملا پاک کند. او اصرار داشت چون کف دستش قرمز است پس لبهایش پاک شده. خانم پشت میز به او دستمال کاغذی و یک اسپری آب داد . عجله داشتم و بحثشان خسته ام کرده بود. در دل می خواندم : “روژت چقدر وقتم رو گرفت، کاش یه روز روژم وقتت رو بگیره ”

نهایتا داخل شدم به سالنی بزرگ با سقف بلند . پر از همهمه مردم. چشم من به دنبال تابلو اطلاعات بود که همان وسط ها پیرمردی را دیدم شاید 80 ساله ، باصورتی اصلاح شده و عینک ظریف . دستش به دست مامور بسته شده بودو لباس مسخره بازداشت را به او پوشانده بودند . به رنگ آبی تند. به سختی راه می رفت و دستانش می لرزید .

به سالن شعب دادگاه رسیدم. مثل یک بانک خیلی بزرگ و شلوغ بود. نوبت گرفته بودم و باید صبر می کردم تا شماره ام را بخوانند.
من کنار خانم و آقای جوانی که یک بچه کوچک تقریبا یک ساله داشتند ایستادم. بچه نق می زد و مادر هر بار یک اسباب بازی جلویش می گرفت ، بچه هم اعتنایی نمی کرد و به نق نق کردن ادامه می داد. سر صحبت باز شد. خانم و آقا از روستایی نزدیک شهرکرد آمده بودند. خانه ای داشتند که مستاجر 2 سال بود اجاره اش را نداده بود. اجاره اش ماهی 150 هزارتومان !! بود.
خدای من. چه خانه ای ، چه اتاقی بوده که اجاره اش فقط ماهی 150 هزار تومان بوده و آن مستاجر ، چه بدبختی بوده که اجاره 150 هزار تومانی را نداده و خدا می داند اینها برای این 3 ، 4 میلیون چقدر رفته اند و آمده اند و هزینه کرده اند.

یک مامور دیگر هم آمد. دو مرد جوان با سر و وضعی بسیارکثیف با دستبند به مامور وصل بودند.لباسهایشان علاوه بر کثیفی که از قدیم داشت ، لکه های خون و خاک تازه هم داشت. مردهای ژولیده با چشم هایی که دو دو می زد،ایستاده بودند و به اطراف نگاه می کردند. با آمدنشان بوی بدی در هوا پیچد . یکی از آن مردان ژولیده به مرد شیکی که یک کیف چرمی به دوش داشت، گفت: “موبایلت رو می دی؟” مرد کیف چرمی ، دست کرد در جیبش و موبایلش را داد. من تعجب کردم. اگر من بودم ، موبایلم را نمی دادم . یک تلفن می کنه بعدش دردسر میشه . منتظر بودم مامور دخالت کنه اما مامور اصلا نگاه هم نکرد. مرد جوان ژولیده با صدای بلند و لهجه ای عجیب با کسی به نام اصغر چند دقیقه حرف زد. بعد هم گوشی رو به مرد کیف چرمی پس داد. مرد کیف چرمی در جواب تشکر مرد گفت : “خواهش می کنم” و گوشی رو گذاشت توی جیبش. (وای نه!! این موبایل باید ضدعفونی بشه) مرد کیف چرمی بیرون رفت و چند دقیقه بعد با یک کیسه پر از بطری های کوچک آب معدنی برگشت وبا لبخند به همه آب تعارف کرد. به مامور، به مردان ژولیده ، به زن و مرد و بچه کوچک ، به من و خیلی های دیگر. همه می گفتند آب سرد کن خراب بوده . بچه دو بطری آب دستش گرفته بود و می خندید. از مرد کیف چرمی خیلی حظ کردم . چه با شعور بود.

ترسی مسخره

امروز ظهر حدود ساعت 1 کنار خیابان صائب پارک کردم. می خواستم نان بگیرم. نانوایی حدود 30 قدم پایین تر بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، خانم جوانی را دیدم که کنار پیاده رو – لب جدولی که باغچه پر درخت را از پیاده رو جدا می کرد – نشسته بود. پسر بچه سه چهار ساله ای هم همراهش بود. پیدا بود بچه کمی مریض است. وقتی من از کنارشان رد می شدم ، زن پرسید :” ببخشید، می دونید مرکز توانبخشی کجاست؟ ” می دونستم. جلوتر بود . پیاده شاید کمتر از یک ربع راه بود. اما برای این زن و این کودک بیمار در این هوای گرم و آتشبار خیلی راه بود. یک کم مکث کردم . پرسید : ” تا اینجا رو درست اومدیم؟ ” گفتم : ” آره . یک کم صبر کنید من نان بخرم و بیام ، می برمتون.”
وسط جمله بودم که یک دفعه زنی میان سال با چادری مشکی و قیافه ای ترسناک از پشت درخت بیرون آمد. داشت می گفت : ” خدا خیرت بدهد… ” من کم مانده بود داد بکشم : “واااای ” مادر یا مادر شوهرش بود . شاید هم خیلی ترسناک نبود . من جا خورده بودم. صورتش خیلی لاغر بود. دستهایش هم خیلی خیلی .انگار چادر را روی اسکلتی کشانده بودند. شاید زن آنورکسیا داشت . البته این آن وقت به ذهن من نیامد. من ترسیده بودم. اگر ظاهر کمی معمولی تری داشت حتما جیغ کوتاهی می کشیدم و می گفتم : ” وای خانم ترسیدم!!” اما حالا آن قدراز این زن ترسیده بودم که نمی شد بهش بگم: “وای خانم ترسوندیم !! ” این جملات را وقتی می توانم بگویم که یا آن قدر نترسیده باشم یا آن شخص نداند که مرا ترسانده. اما حالا هم کاملا ترسیده بودم و هم این زن بی گمان می دانست که مرا ترسانده .

index

خیلی تند راه می رفتم و به خودم بد و بی راه می گفتم :
- ” به تو چه؟ اصلا به تو چه؟ هر جور تا اینجا را آمدند تا آنجا هم می روند.”
اما در عین حال جواب خودم رو هم می دادم :
- ” تا اینجا خط اتوبوس داره بعدش چی؟ ”
- ” چه کار کنم حالا؟”
- “نمی خواهم ببرمشون. از اون زنه می ترسم”
- “اما بچه گناه داره. خیلی گرمه”

یه هو یادم افتاد اتوبوس تا نزدیک آن جا هست . اگر می آمدند آن طرف خیابان ، اتوبوس هم بود. لعنتی !! چرا همان وقت یادم نیومد. اه.
حالا، آیا من می تونم از جلوشون رد بشم و بگم : ” راستی آن طرف خیابان اتوبوس هست. بروید آن طرف خیابان تو دق آفتاب وایسید تا اتوبوس بیاد . سوار بشید تا نزدیکش می بردتان. ”

مسخره است. نان را گرفتم و به سمت ماشین رفتم. همه شون همانطور نشسته بودند. ترسان و لرزان به خانم جوان گفتم : ” بفرمایید ، ببرمتون” با لبخند گفت : ” نه ممنون. شوهرم آمد . پشت همین چراغ خطره ”
خیالم راحت شد. نفس راحتی کشیدم و بدون آنکه دوباره به مادرش یا مادر شوهرش نگاه کنم،گفتم ” چه قدر خوب . چه قدر خوب ” و توی ماشینم جستم و رفتم.

جورواجور

تو ترافیک بودم. راننده ماشین جلویی از ماشینش پیاده شد . یک آخوند جوان و تر و تمیز . همراهش که یک خانم ، تقریبا به سن و سال خودم بود ، از طرف دیگر ماشین پیاده شد . خانم خوش تیپی بود. مانتوی گشاد تو دل باز شیری رنگی پوشیده بود و موهای صافش که تا سر شانه هایش می رسید از زیر شال مشکیش پیدا بود . یک عینک آفتابی با قاب طوسی زده بود. آرایش ملایمی داشت . آمد تا پشت فرمان ماشین بنشیند. هنوز در را نبسته بود که آخوند جوان صدا زد : ” مامان ” خانم خوش تیپ سریع پیاده شد وکیسه ای از صندلی عقب برداشت، آخوند جوان از بین ماشین ها رد می شد . خانم کیسه را به سمتش گرفت و گفت : ” خوبه زود فهمیدی ” آخوند جوان گفت : “مرسی مامان خدافظ”

در آرایشگاه نشسته بودم. مادرجوانی با دختر نوجوانش وارد شدند . هردو با مقنعه و چادر مشکی. دختر با صدای آرامی پرسید :” خانم ن اینجا کارمی کنند؟” خانم ن که داشت کوتاه کردن موی خانم دیگری را پایان می داد ، گفت : “بله بفرمایید”
مادر جوان چادر مشکیش را دور خودش پیچید و کنار مبل چرمی نشست. دختر چادرش را برداشت . گفت : ” پس درست اومدیم . خیلی گشتیم . تابلوهم ندارید گفتم حتما به وقتم نمی رسم ” خانم ن گفت : “وقت داشتید؟ به اسمه؟ ” و به سمت دفترش رفت. سر وقت آمده بودند. خانم ن گفت : ” اینجا بشین لطفا ” و پرسید : ” چه مدلی میخواهی؟” دختر گفت : ” یه مدل جدید. 2018 باشه” آرایشگر به موهای نسبتا کوتاه دختر نگاهی کرد و گفت : ” چقدر می خواهی کوتاه بشه؟ ” دختر گفت :” نمی دونم. اما مدل جدید باشه . 2018 ” خانم ن انگار یه کم کلافه شده باشه گفت: ” مدلهای جدید یه قسمت از سر رو می تراشند و یک قسمت رو نه. همونجور میخواهی؟ ” مادر آهی کشید ولی هیچ نگفت. دختر گفت: ” هر مدلی می زنید یه اسمش رو بگید تا به دوستام بگم” خانم ن گفت : ” باشه اسمش رو هم بهت می گم ” و رو به همکارش گفت : ” موزر رو بیار” و شروع کرد به تراشیدن موهای دختر. مادرش از پنجره بیرون را نگاه می کرد.

آن روزها پایمان را جلوی پدرانمان دراز نمی کردیم!

بعضی ها (عمدتا آقایان) با افسوس از آن روزها چنین یاد می کنند :
“آن روزها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
من از این جمله بیزارم.
اصلا دوست ندارم افسوس وقتی را بخورم که همه مطیع پدرانشان بوده اند. یعنی وقتی که پدرها در خانه سلطان بودند. آن هم سلطنت بر یک زن بیچاره و شش هفت تا بچه قد ونیم قد که برای سیر شدن شکمشان به او محتاج بودند و از سر احتیاج چشم چشم می گفتند.
آن جمله در واقع یعنی بیچاره پدرهای امروزی!
پدرهایی که به نظرشان بچه ها زیاد آزادند و خیلی زیادتر در رفاه . بچه های قدیم از کودکی با نگرانی های مادرشان بزرگ شده بودند . نگرانی مادری که برای سیرکردن و پوشاندن خودش وبچه ها محتاج شوهرش بوده و از آن بدتر خود مادر، در کودکی وضعش از امروز خودش بدتر بوده و احتیاج مادرش به پدرش بسیار بیشتر . مثلا مادرش بی سواد بوده و توان خواندن یک کاغذ را هم نداشته .پس ترس و نگرانی را به کودکانش منتقل کرده. بچه ها این نگرانی های مادر ، این وابستگی شدید به پدر را درک می کردند و در واقع آن ترس در لباس احترامی کاذب، از بابت همین چیزها بوده است.
پدرهای امروزی قطعا افسوس آن همه رنج و سختی را نمی خورند. اما این تاریخچه را فراموش کرده اند و فقط آن احترام و حاکم مطلق بودن را طلب می کنند.
البته پدرها دوست دارند، روابط صمیمی با فرزندانشان داشته باشند اما وقتی آن صمیمیت را نمی یابند یا در ایجاد آن ناتوانند ، عکس العمل بچه ها را نمی فهمند. آنها را بی توجه و سرد می بینند. معنی دیگری برایش ندارند و آن را بی احترامی تعبیر می کنند و می گویند: ” آن روزها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
به نظر من صد رحمت به این بی توجهی صادقانه تا آن احترام زبونانه .
مساله این است که وقتی بچه ها خیلی کوچکند ، بیشتر پدرها اینجوریند:
مامانش بیا
مامانش نی نی خودش رو کثیف کرده
مامانش نی نی گرسنه است
مامانش نی نی تو رو میخواد

و نمی دانند که آن کوچولوی نازنازی کم کم در ذهنش این قانون را حک می کند ، که : “مامان است که کارها را روبه راه می کند”
اینجوری است که وقتی نی نی بزرگتر شد، از حال خودش به مادرش می گوید. از اولین کشفیاتش راجع به مدفوعش یا بدنش. از خرابکاری هایش . کلنجارها با مادر است. درخواستها و رفع و رجوع آنها هم . دعواها و نزاع ها هم. خنده ها و شوخی ها هم . کم کم ارتباطاتی خاص شکل می گیرد گویی زبانی جدید ایجاد شده. زبانی که هم فارسی هست و هم نیست! پدر آن زبان را می داند و نمی داند . کلمات همان کلماتند اما گویی معنایی دیگر دارند. زبانی مخصوص مادرها و بچه ها.
پدرها حس تلخ کنارگذاشته شدن را تجربه می کنند. از خود می پرسند چرا؟ و از کی؟
به خصوص اگر در محیط کارشان مهم باشند . افراد خانه را در طیف مراجعین مطب یا کارمندان دفتر می بینند. اما بچه ها نه بیمارند و نه حقوق بگیر. پدرها با خود بلا تکلیفند که اینها دیگر چه موجوداتی هستند! چکار می شود کرد؟
پدرها دوست دارند با جملات کوتاه تاثیر گذار باشند. مثلا : ” بابامون به ما گفت :درس بخون
، ما خوندیم” . “بابامون به ما گفت: نزدیک سیگارنرو ، ما نرفتیم” و …
اما مادرها می دانند که قضیه اصلا به این راحتی نیست . شاید چون آشپزی می کنند ( :
می دانند اگر گوشت و لپه در قابلمه باشد دارد قیمه می شود و با گفتن قورمه سبزی شو، قورمه سبزی نمی شود !! می دانند که برای قورمه سبزی شدن باید کلی مقدمات فراهم کرد. می دانند که اگر گفتی قورمه سبزی شو ، این از نجابت گوشت و لپه است که هیچی نگفت و نپرید بیرون قابلمه و بگه :” به من نگاه کن ! من چطور قورمه سبزی بشم؟ نه وایسا . نرو”
ولی اگر هم پرید بیرون و آشپزخانه را کثیف کرد و این حرفها رو با حرص و خشم گفت، حرف حساب زده و نمیشه رو برگرداند و گفت :” ما آن وقت ها پایمان را جلوی پدرمان دراز نمی کردیم اما حالا ؟!!! ”
بسیار گفتم….

صبح عالی

خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام اما امروز یک روز عالیست. الان همه مقدمات برای نوشتن فراهم است. تنها هستم. ناهار پخته ام. خانه مرتب است به پدر زنگ زده ام. خرید خاصی به نظرم نمی رسد که باید انجام شود. حتی یک لیوان قهوه خوشمزه هم برای خودم دم کرده ام و پهلوی دستم گذاشته ام. لب تاپ را آورده ام اینجا روی زمین . جایی که از پنجره یک عالمه نور و سایه روی قالی افتاده . من هم آمده ام وسط همان نورها و سایه ها پهن شده ام . خیلی سرخوشم آنقدر که دلم هوای بچگی ام را کرده است. کاش به جای لب تاپ عروسک هایم بودند تا اینجا بازی کنم. یک پتو پهن کنم و بازی هایم را بچینم . بی خیال بی خیال ، با خودم و عروسک هایم یواش یواش حرف بزنم. غرق بازی باشم تا گرسنه ام شود و یا دستشویی ام بگیرد.
نه نمی شود نوشت .
حتی اگر مقدمات نوشتن در یک روز عالی فراهم باشد.

این شنبه

این شنبه مثل بیشتر شنبه ها ، قبل از ساعت 8 به مدرسه رسیدم. در دقتر نشسته بودم تا راس یک ربع به ده، بروم سر کلاس. خانمی که برای نظافت مدرسه می آید، امروز زودتر از همیشه آمده بود و داشت حیاط را جارو می کرد . با جارو به درخت ها ضربه می زد تا برگهایشان بریزدو خلاصه خش خش دلپذیری راه انداخته بود. کارش که در حیاط تمام شد . وارد دفتر شد. سینی چایی تازه ریخته ای روی میز بود.
گقتم : بفرمایید چایی.
گفت : نه. میخواهم کارم زود تمام بشه ، باید برم دادگاه . خب واسه همین هم زود آمده ام.
- خیر باشه
- میخوام طلاق بسونم .
- عجب. چندتا بچه دارید؟
- یکی . یه پسر. خیلی پسر خوبیه. درس می خونه. داره دیپلم می گیره. باباش معتاده. دزده. اندازه موای سرشم تو زندان بوده. قاضی بشم گفته کارم درست میشه.
- مهریه ندارید؟
- یه جزوی. اما اونم میبخشم. بوسوره ام ، خب دائیمه. اما ما رو از خونه اش انداخته بیرون. میخواست پسرم رو ببره دنباله قاچاق و موتور دزدی . من نذاشتم. می گه: ” از قدم بد پسرت بوده باباش به این وضع افتاده.” می گم : ” از قدم بد پسر من . این پسر . که یه متر و هفتاد سانت قدشه. که هیچوقت مریض نشده” می گه : ” باید دو سه تا بچه دیگه می آوردی .” اما من خب تو سرم عقله. خب مثل اونا که خل نیستم.
- آفرین به شما.چندسالتون هست؟
- 36 سال
من دیگر سکوت کردم و حواسم را دادم به گل های براق دفترچه ای که روی میز بود . او هم گفت : “با اجازه”
و سطل های کلاس ها رو برد تا توی سطل بزرگ حیاط خالی کنه.

خانم ناظم داشت به کارهایش می رسید و من لیوان چایی در دست به گوشی ام مشغول بودم.
لحظه ای بعد خانم جوانی وارد دفتر شد. انگار گم شده باشه و دنبال آدرسی بگرده. سری تکان داد و به سمت میز ناظم رفت و من من کنان گفت : ببخشید
- بفرمایید
- ببخشید. خانم ر… اینجا درس می دهند؟
- درس می دادند. البته اینجا صبح ها مدرسه است ، عصرها آموزشگاه زبانه
- من قبلا چند ترم اینجا می آمدم. خانم ر… خیلی خوب بودند.
- الان هم مربی های خوبی داریم. بعداز ظهر تشریف بیاورید. این هم کارت آموزشگاه
- ممنون
وقتی خانم جوان داشت می رفت بیرون ، خانم چاقی با یک دفترچه بیمه در دست ، دم در به او رسید و به خانم جوان گفت: ” یه نسخه هاش رو تایید نکردند. خودت برو ببین چی می گن. من اینجا می شینم تا تو بیایی.” خانم جوان دست خانم چاق را گرفت تا راحتتر از یک پله بالا بیاید و او را تا یک صندلی خالی در دفتر همراهی کرد.
با لبخندی از ناظم پرسید :” اشکالی که نداره مامانم بشینند اینجا؟ من زود بر می گردم”
ناظم گفت :” خواهش می کنم” و به کاغذهایش مشغول شد . عین آنکه بگوید: ” حالا که نشستند” یا بگوید : ” ببین تو رو خدا “.
خانم جوان رفت و مادرش شروع به صحبت کرد. انگار می دانست صداش آنقدر قشنگ است که دیگر سلام و علیک و اجازه لازم نیست. گفت : ” چند سال پیش می آمد اینجا کلاس زبان. وقتی شوهر نکرده بود. حالا به من گفت : “مامان خوش آن روزها. برم یه سری بزنم و بیام ” بمیرم واسه اش. یه بچه مریض داره.نوه ی عزیزم. شش سالشه. سه دفعه عملش کردند. یه بار تهران. دوبار شیراز.خودش تازه 28 سالشه. اما ازبین رفته. آدم شوهراش می گند :” باید یه بچه دیگه بیاری اما میگه نمی خوام.”
پرسیدم : ” معالجات فایده ای داشته ؟ ” گفت :” خدارا صد هزارمرتبه شکر. بله . دکتر شیرازش گفته فقط سالی دوبار بیارش برای چکاپ. دیگه عمل جراحی لازم نیست”
گفتم : ” پس نگرانی ها و توجه های مادرانه اش خدا را شکر داره نتیجه می ده . شما هم دوتا بعد از ظهر بچه را نگه دارید ، دخترتون بیاید کلاس زبان روحیه اش عوض بشه”
گفت : ” من که حرفی ندارم. خودش قبول نمی کنه. شبانه روز داره تو صورت بچه اش با دلواپسی نگاه می کنه. می ترسم دیوانه بشه”
” گفتم : ” شما باهاش حرف بزنید. با همین صدای شیوا و گیرا. حتما کوچولوش که بهتر شد، قبول می کنه”
با تعجب گفت : ” صدای من قشنگه ؟! ” خندید و خندید . دخترش رسید. عذرخواهی کردند و رفتند.
ناظم به ساعت نگاه کرد. یه دو دقیقه مانده بود اما زنگ را زد. پاشد و به حیاط رقت. گفت : ” یه کم هوا بخورم ” .
من به هرسه زن فکر می کردم. هر سه مادر. به خانم ناظم که لب ایوان ایستاده بود، نگاه کردم ،انگار امروز از اینکه هرگز ازدواج نکرده بود حس فاتحانه ای داشت.