چهارشنبه سوری

حتما پیشنهاد (احمق شماره 1 ) بود که برای چارشنبه سوری همه ی خانواده خانه ی مادربزرگ مرحومشان جمع شوند. مادر بزرگ ده سال پیش مرده بود ولی خانه ی بزرگش ، هنوز بود، در محله ای که لابد 50 سال پیش همه خانه ها ، باغی بودند. اما الان همه ی آن ها به جز همین یکی ، به مجتمع تبدیل شده بودند واز قضا ما در یک مجتمع کنار همین خانه- باغ زندگی می کنیم.
از ساعت 6 و 7 جمع شدند. تردد در کوچه از ازدحام ماشین هایشان سخت شد. هوا خوب بود. دور تا دور حیاط را صندلی زدند. آتش بر پا کردند . دی جی یشان (احمق شماره 2 ) هر به دو دقیقه در بلندگو فریاد می زد :” وان ، تو ، تری .. حالا.” و موسیقی گوش خراشی از دیوارها و پنجره ها ی خانه ما ، پرده ها و لوستر ها را می لرزاند و وارد می شد. نمی دانم چرا اینقدر تند تند آهنگ عوض می کردند. از شهرام شب پره به محسن چاووشی به شماعی زاده به لیلا فروهر به حامد همایون . اسم این آخری رو بچه ها می دونستند . مثل اینکه آهنگش بین بچه های مدرسه خیلی گل کرده بود. بیشتر از همه هم ، همین را می گذاشتند:
مُطربا وای وای وای وای وای
حال من هی هی هی هی هی
هوی من های های های های های

اعصاب خوردکن ترین چیز، تغییر آهنگ بود . چند ثانیه سکوت می شد و بعد دوباره. عین شکنجه. تازه صدای انواع و اقسام ترقه هم به جای خودش.از نور فشفشه ها هم خانه پیاپی نورانی می شد.

از پنجره یکی ازاتاقهای ما ، حیاطشان پیدا بود . مهمان ها را شمردم بیشتر از 50 نفر بودند . (البته من فقط بزرگترها را شمردم) همین حدود یا کمتر هم ، بچه همراهشون بود.

تا ساعت 12 شب ، صدای لعنتی آهنگ بود (که لحظه ای قطع و دوباره وصل می شد) . صدای ترقه بود. صدای جیغ و دست زدن بود.

من فکر کردم کاش یک نفر ماشین هاشون را پنچر می کرد. بچه هایم گفتند : “اونوقت تا صبح همین وضع ادامه داشت.”
من فکر کردم کاش برق می رفت .
من فکر کردم به 110 زنگ بزنم و زدم اما اشغال بود . دوباره و دوباره هم اشغال بود.
من فکر کردم کاش یه پارچه بزرگ زرد داشتم و با قلم موی درشت قرمز رویش می نوشتم : “خانه ی بی شعورها” و به دیوارشان نصب می کردم.
من فکر کردم کاش اداره برق یا آب و فاضلاب خدمات برعکس هم ارائه می داد: مثلا به جای رفع قطع برق ، درخواست قطع برق می پذیرفت یا اداره آب و فاضلاب به جای ارسال تانکر آب، بنا به درخواست ، تانکر فاضلاب می فرستاد.آخ چه می شد!
اما هیچ کاری نکردم . بالاخره ساعت 12 شد. احمق شماره 3 ، ( یکی از مهمان ها یا شاید همان احمق شماره 1 ) با صدای کلفتی فریاد زد :” موزیک را خاموش کنید ، ساعت 12 است” . خیلی احمق بود . چون نرفت کنار دی جی و این را بگوید ، بلکه عربده زد.
موزیک خاموش شد. همهمه و با هم حرف زدن این همه آدم ، توی حیاطی که با پنجره اتاق خوابت 5 متر فاصله دارد ، وحشتناک بود.
بعد احمق شماره 4 ( یا شاید یکی از قبلی ها) با تمام قدرتش فریاد کشید : ” شادی روح حج ابوالقاسم ، بلند صلوات ” . مرد و زن و بچه با جیغ صلوات فرستادند. دوباره همان مرد داد کشید :” شادی روح عمه خدیجه، بلند صلوات” و باز …. و باز ….
من توی تخت نشسته بودم و فکر می کردم کاش اسم امواتشان را به میان نمی آوردند.
در کشمکش صلوات بودند که احمق شماره 5 که صدایش قطعا با بقیه فرق می کرد و بسیار بد بود . به زور صدایش را بلند کرد و گفت : ” خانم ها ، آقایان پیک تون نفری 5000 تومن میشه . مشغول الذمه اید که همین حالا ندید. ”
احمق بعدی ( شماره 6) داد کشید :” یه عکس دسته جمعی بگیریم ” مجبور بودند هر حرفی رو چند بار فریاد بزنند تا همه متوجه بشوند.
یکی دو دقیقه بعد ، همه شون باهم فریاد کشیدند : ” بگیر..بببببببببگیییر” (منظورشان عکس بود چون من پا شده بودم و دوباره از پنجره نگاه می کردم )
همون احمق شماره 5 دوباره با فریاد می خواست که کسی تا پول نداده ، بیرون نرود.
همه با هم حرف می زدند. می خندیدند. یک زن جیغ می کشید :” به کی بدم؟ به کی بدم؟”
بعد احمق شماره 7 داد زد : ” بچه ها کسی ترقه با خودش نبره خونه . هرچی مونده همین جا بزنید” این حرف هم چند بار با صدای بلند تکرار شد و دوباره غوغا شد . تق تق صدای ترقه ها.
بعد تمام احمق ها با صدای بلند و جیغ و فریاد از هم خداحافظی کردند و به عباس آقا و پروین خانم سلام رساندند. درهای ماشین ها باز و بسته شد. بوق های خداحافظی زده شد.
و کم کم همه جا آرام شد. ساعت نزدیک 2 بود.
اینم از چارشنبه سوری شان . دورهم خوش بودند و آداب و رسوم باقی مانده از نیاکان را زنده نگه داشتند.

کنکوری شیرین

دختر من ، شیرین، امسال کنکور خواهد داشت یعنی خانواده ی ما فعلا در شرایط بچه کنکوری به سر می برد.
کنکوری شیرین یک ایهام دارد که فقط اصفهانی ها بلافاصله متوجه می شوند ، بدین شکل که :
“کنکوری شیرین” می تواند با ساختاری مثل “چراغی روشن” یا “یاری مهربان” خوانده شود که ترکیبی وصفی است و یعنی ” یک کنکورِ شیرین” یا به اصطلاح خوب . اما وجه دیگرش این است که با ساختاری مثل ” کتابی تو ” یا ” کفشی علی” خوانده شود ( در لهجه اصفهانی) که این ترکیب اضافی است یعنی “کنکورِ شیرین” .
خلاصه ما درگیر کنکوری شیرین در هر دو معنا هستیم. خانه ما از بعضی جهات برای شرایط فعلی ،یعنی درس خواندن برای کنکور مناسب است مثلا تلوزیون غالبا خاموش است یا چندان اهل رفت و آمد و مهمان بازی نیستیم. این ها هم ربطی به کنکورشیرین ندارد و تقریبا همیشه این طور بوده . اما بعضی کارها را اصولا نمی کنم . مثلا میوه پوست بکنم و برایش ببرم یا رژیم غذایی خاصی برایش داشته باشم که حتما شامل عسل و مغزیجات و سبزیجات و x و y باشد. من نهایت کاری که ویژه او می کنم این است که گاهی برایش یک لیوان چایی به اتاقش می برم. اما یک تغییر ناگهانی پیش آمد و متوقف شد.
چندوقت پیش عمه عزیزم منزل ما بودند و برای ما از زمانی که دخترشان کنکور می داد ، تعریف کردند. مثلا گفتند که وقتی قرار بوده دخترشان صبح زود برای درس خواندن بیدار شود ، عمه جان زودتر بلند می شده اند و چایی را دم و صبحانه اش را حاضر می کردند و چنین و چنان…
شیرین دختر من آن شب، کمی شوخی کمی جدی ، به من گفت : ” واقعا که به عمه ات نرفته ای. این هم شد وضع رسیدگی به یک دختر کنکوری؟”
من هم جو گیر شدم و گفتم :” اوکی هر وقت صبح زود پاشدی ، صبحانه ات حاضره. اصلا منو برایت می آورم :
چایی – شیرکاکائو یا نسکافه . نان وپنیر یا املت یا … ”
دخترم می گفت :” تو و این کارا !! ” و من می گفتم : “خواهی دید.”
نهایتا گفت : ” مامان من فردا صبح چهار و نیم بیدار می شم. ببینم چه می کنی؟”
- ” چهار و نیم ؟!! باشه شب به خیر”
ساعت موبایلم را برای 4 تنظیم کردم اما یه ربع به چهار بیدار شدم ، ساعت را off کردم . و خودم را از تخت خواب کشاندم بیرون. کتری را روشن کردم و شروع کردم به آماده کردن املت . خلاصه میز صبحانه ی پر و پیمونی چیدم . ساعت چهار و نیم صدای زنگ ساعت از اتاق دخترم آمد . رفتم بالای سرش . یک چشمش رو باز کرد و پرسید ” یعنی چایی هم دمه ؟ ” گفتم : ” چایی میخوری یا قهوه ؟” ناباورانه خندید.
خلاصه با هم صبحانه مفصلی خوردیم . ساعت یک ربع به پنج بود .
- مامان حالا می خوابی؟
- ابدا. کتاب می خوانم
- تو اتاق من؟
- بله حتما
- وای چه مامانی!!
او به اتاقش رفت و من داشتم میز را جمع می کردم که همه جا ناگهان ساکت و تاریک شد. برق رفت. من به اتاقش رفتم. شیرین گفت : ” حالا چکار کنم؟ ”
به ساعت اشاره کردم و گفتم : ” می خواهی الان یه زنگ بزنم از عمه بپرسم حالا باید چکارکنم؟ ” کلی خندیدیم. گفتم : ” ببین شیرین، کائنات گفتند بهتره تو صبحها ناشتا درس بخونی” و رفتم خوابیدم…

دریغ

دیروز عصر دراتاق انتظار یک مرکز رادیولوژی بودم. نسبتا شلوغ بود. من روی یک صندلی نزدیک میز پذیرش نشسته بودم. خانمی همراه پسرش وارد شد. پسر دندان های شیریش افتاده بود. قیافه اش به شیرینی همه ی بچه ها یی بود که دندانهایشان می افتد. مادرش نسخه را به خانم منشی داد و گفت : “یه عکس دندان براش نوشتند ” . پسر با کلاهش بازی می کرد . مادر پرسید: ” چقدر می شود؟” خانم منشی گفت : ” پنجاه هزار تومن ” . مادر لحظه ای مکث کرد سپس دست در کیفش کرد و پول را داد .روبه روی من نشستند. پسر گفت :” مامان اونوقت چرا چشات اینجوری شد؟” و چشمهایش را درشت کرد. مادر لبخند زورکی زد و دستش را به صورتش کشید . نگاهمان به هم برخورد کرد . گفتم: ” هیچی رو نمیشه مخفی کرد” وبا سر به پسر اشاره کردم . مادر خندید و گفت: ” هیچی رو!”

امروز صبح در پارک قدم میزدم . جلوتر از من پیر مرد نسبتا چاقی با پاهای پرانتزی داشت تمام تلاشش را برای سریعتر قدم برداشتن می کرد. فاصله ما کم شد. من فقط چند متر عقب تر پشت سرش بودم. عصایش را در هوا تکان داد و بلند گفت :” دوستان سلام و احترام ” مورد خطابش چند مردی بودند که حدودا 10 متر جلوتر روی نیمکتی نشسته بودند.آنها متوجه نشدند. قدم هایش را سریعتر کرد. تمام هیکلش تکان می خورد. تا جایی که می توانست، بلند گفت:” آقایان صبح به خیر” اما صدایش به قدر کافی بلند نبود. ذوق یک پسر بچه را داشت که به دوستانش برسد و بگوید : ” بچه ها من اومدم من اومدم” . دوتا ازآقایان نیمکت جلویی سرشان در روزنامه هایشان بودو بقیه هم یا زمین را نگاه می کردند یا هوا را. کمی جلوتر، پیرمرد یک دستش را به درخت گرفت و یک دستش را به عصا وباز به همان بلندی که انگار آنها می شنیدند اما بریده بریده گفت : ” حالا میام . صبر کنید نفسم جا بیاد….”

نقش قورمه سبزی در آموزش

در دفتر مدرسه دخترم بودم . دفترتقریبا شلوغ بود . خانم مدیر با جذبه پشت میزش نشسته بود و چند خانم دیگر از همکاران در اتاق می چرخیدند. ظاهرا خیلی گرفتار بودند . جلوی میز خانم مدیر ، یک مادر و دخترنشسته بودند و داشتند درباره وضعیت درسی دخترصحبت می کردند. من کمی کنار تر ایستاده بودم تا صحبتشان تمام شود .
خانم مدیر خیلی جدی گفت : ” خیلی چیزها مثل قورمه سبزیه. ظاهرش را که نگاه می کنی ، خیلی خوبه اما وقتی بخوریش می فهمی که چه عیب هایی داره”
مادر دانش آموز لبخند زد . خانم مدیر با تعجب نگاهش کرد.(به نظر من هم حرف خانم مدیراصلا خنده نداشت.) یکی از خانم های همکار (ماشاله چاق و سرخ و سفید ) که کنارمیز ایستاده بود و داشت کاغذهای روی میز را جا به جا می کرد، سرش را بلند کرد و با لهجه شیرین اصفهانی از مادر دانش آموز پرسید : ” چیه مگه شما قورمه سبزی نمی خورید؟ ” مادر جواب داد : ” راستش نه . بچه ها از لیمو عمانی خوششون نمیاد ”
خانم همکار با یک تعجب با مزه گفت : ” و اا ”
بعد یک صندلی را کشید ،گذاشت کنار مادر دانش آموز و نشست . انگار تمام مشکل از همین قورمه سبزی بوده، گفت : ” می تونین لیمو عمانی ها را اول آروم با چنگال سوراخ کونین ..آروم… مواظب باشین خورد نشن بعد که خب پخته شدن از تو خورشتدون در بیاریند”
قیافه خانم مدیر دیدنی بود. من سرم را چرخانده بودم و می خندیدم . الان مساله شده بود قورمه سبزی و به ویژه لیمو عمانی های توش!!
مادر دانش آموز: ” اگر تکه های لیمو توی قورمه سبزی باشه نمی خورند”
خانم همکاربا لهجه و ژست خاصش گفت:” ببینیند اصلا از پودرش استفاده کونیند . پودری لیمو عمانی. از عطاریا بیگیریند و…”
خانم مدیر حرف همکارش را قطع کرد و با دانش آموز و مادرش خداحافظی کرد.اما خانم همکار باز دوست داشت راه کارهایی برای درست کردن قورمه سبزی ارائه بدهد. من به سرعت به حیاط پریدم تا خنده ام را کنترل کنم و بعد با خانم مدیرحرف بزنم .
مادر و دختر داشتند از حیاط می گذشتند. مادر خیلی محکم و تند قدم بر می داشت ، فکر کنم داشت به دخترش می گفت : ” بفرما ، ببین اینام می گن باید قورمه سبزی بخوری…” و دختر محکم تر پا می کوبید که : ” نه . من قورمه سبزی دوست ندارم.”

اشمیت

اریک ایمانوئل اشمیت نویسنده محبوب من است. من هر داستان و یا نمایشنامه ای که از او ببینم می خرم. خوشحال ترم اگر مترجم آن شهلا حائری باشد اما اصولا فقط اسم نویسنده برای خریدش کفایت می کند. نوشته های اشمیت کوتاه است. طنز خاصی دارد. البته چند کتاب هم بوده که من از خواندن آنها هیج خوشم نیامده اما در بیشترشان (خرده جنایت های زن و شوهری، اسکار و بانوی گلی پوش و نوای اسرارآمیز و …)حس و نظری را منتقل می کند که چه تازه باشد و چه تکراری ، من از خواندن آنها لذت می برم.
“خانواده گیتری” نمایشنامه ای از اشمیت است که من اخیرا خواندم . به نظرم بعضی جملاتش با حال است مثل :

- مامورین کنترل بانک از چک های بدون موجودی خوش شان نمی آید در حالی که من ، از موجودی های بدون چک متنفرم.

- عاشق زنی زشت بودن، رحمتی است که می تواند پایدار باشد. حتی شانسش زیاد است که با گذشت زمان باز هم دلایل بیشتری برای پرستیدن او داشته باشید و احتمالا آن چه که همه در آرزویش هستند را خواهید داشت: عشقی ماندگار

- ” خودتان را سرزنش نکنید ، شما مشهورید.”
” آه شما می گویید مشهور مثل وقتی که به زنی زشت می گوییم مهربان. ”

- من بیماری های متعددی را گذرانده ام .روماتیسم مرد را از پا در نمی آورد ،کمی به زن شباهت دارد: عصبی می کند، دردآور است ، تغییر می کند اما هرگز نمی رود.

- قبل از ازدواج ، کلمات کوچک اند، در مدت زندگی زناشویی کلمات بزرگ اند. بعد از ازدواج کلمات رکیک اند.

- آن قدر به زبان مادریم علاقه مندم که اگر زبان دیگری را یاد بگیرم حس می کنم به زبان فرانسه خیانت کرده ام.

- این قدر احمق است که اگر همین جور خلاف گفته هایش را می گفت ، نابغه می شد.

- چه می گویند؟ چه قدر بد جنس هستند. به من اجازه پولدار شدن را می دهند اما اجازه خوشبخت شدن را نه.

باید

i must

کلمه باید هر روز تکرار می شود:
باید ها زیادند. باید های آسان تر. بایدهای سخت تر. در طی 20 سال و اندی که من اداره می رفتم به باید حساسیت پیدا کردم . باید 7:30 سرکار باشید . باید این گزارش امروزتهیه شود . باید نقاشی های بچه هاتون رو از دیوار پشت سرتان بردارید . باید به فلان جلسه (مسخره ) بروید. باید . . باید . .
پس از بازنشستگی ، من از هر الزامی دوری می جستم . به باید های فراوانی که هر روزصبح در سرم می شکفت، تا حد امکان بی اعتنا بودم:
باید زودتر ناهار بپزم.
باید گل ها را آب بدهم.
باید یک وقت از دکتر بگیرم.
باید این کتاب را تمام کنم.
باید کمدها را مرتب کنم.
باید برای تعمیر برق راه پله ها زنگ بزنم.
باید کمتر شیرینی بخورم.
باید به این مهمانی بروم.
باید بچه ها را به این کلاس بفرستم .
.
.
.
مدتی گذشت تا از بار سنگین کلمه باید روی ذهنم کاسته شد و باید دوباره شد یک کلمه مثل هزار کلمه دیگر که گاهی لازم است استفاده شود. من دوباره هرروز برای خودم بایدهای جدید می تراشیدم .
یک باید جدید که در ذهن من شکل گرفت ، این بود : باید ورزش کنم. باید بروم باشگاه. و برای من ورزش کردن یکی از سخت ترین کارهای دنیاست .این باید بعد از کمردردهای خفیف و درد خارپاشنه تقویت شد. وقتی مچ پایم پیچ خورد و پایم یک ماه در گچ رفت . الزامش دوچندان شد اما به تاخیر افتاد.نهایتا برای ثبت نام به یک باشگاه رفتم. در بدو ورود این جمله را خیلی پسندیدم : ثبت نام تک جلسه ای 10000 تومان و دوره ای60000 تومان.
“تک جلسه چه عالی! یعنی هر وقت حسش بود ، میام . هیچ بایدی در کار نیست. ”
هفته بعد دوبار تک جلسه ای رفتم . جلسه سوم کارت بانکم را دادم و گفتم : “ده تومان لطفا”
خانم مسئول پرسید: ” خوشتون نیامده ؟ ”
- اتفاقا خیلی هم خوبه
- چرا دوره ای نمی نویسید؟ خیلی به نفعتونه
- به دلیل نفس اماره که می گوید : بی خیال. خسته می شی
- (خندید) گوش ندید . رمز لطفا… 60 تومان کشیدم برای دوازده جلسه
حالا من باید هفته ای سه روز به ورزش بروم. اما چند روز پیش پس از آنکه تقریبا سه هفته از پس این باید برآمده بودم ، به کلاس ورزشم نرفتم . همین جوری بی دلیل . یک لیوان شیر و چند بیسکوئیت خوشمزه خوردم و یک ساعت شاید هم دو ساعت را در بطالت محض گذراندم. خیلی هم خوش گذشت .
و البته به باید فکر کردم :
الف ) باید خوبه چون وقتی انجامش می دم ، حس افتخار آمیزی دارم. حسی که در خودم احساس احترام می کنم.
ب ) باید خوبه چون وقتی بدون هیچ دلیلی باید را رد می کنم و می زنم زیر قراری که با خودم (یا حتی با دیگری ) داشتم ، یک حس خوب دارم. انگار خودم برای خودم عزیز می شوم.
ج ) باید وقتی بد میشه که با دلیل تراشی بخواهم دورش بزنم . اونوقت حس گول زدن خودم اعصابم را خورد می کنه.

پس باید، بایدهام را در دو حالت الف و ب نگه دارم و ازشون ممنون باشم.

حس بی نظیر

من شش سال است به کلاس های مثنوی خوانی می روم . استاد ما در برگزاری کلاس روش خاص خود را دارد. همه ما با نهایت دقت سعی می کنیم به موقع آنجا باشیم . صبر می کنیم تا گروه قبلی خارج شوند. تا آنجا که مقدور است (به ویژه برای تقریبا 20 نفربا میانگین سنی 50 سال و اکثریت خانم ) بی سر و صدا روی صندلی ها می نشینیم. چند دقیقه بعد چراغ ها خاموش می شود و همه ما باید حدود 30 دقیقه با چشم های بسته در سکون و سکوت کامل باشیم.
در جلسات اول ، فقط سعی می کردم نخندم . برایم مسخره بود و همه اش به خودم می گفتم : ” که چی؟ ” اما جذابیت متن و کلاس به قدری بود که باید می پذیرفتم. این مراقبه اول کلاس به هیچ وجه شوخی بردار نبود . اگر کسی جم می خورد ، خودکارش می افتاد یا به هر دلیل سر و صدایی می کرد، مورد عتاب قرار می گرفت و وای اگر موبایل کسی حتی روی حالت ویبره با لرزشش صدا تولید می کرد یا خدای نکرده ، کتاب مثنوی از روی صندلی یا پای کسی می افتاد.
بعد از مدتی که هر جلسه ، حساسیت زیاد استاد را روی مرحله آغازین کلاس یا همان مراقبه دیدم ، سعی کردم کاملا به حرف او گوش کنم ونه تنها هیچ حرکتی نکنم بلکه به هیچ چیز هم فکر نکنم. هیچ حرکتی نکردن را یاد گرفتم اما هیچ فکری نکردن ، شدنی نبود و چه تلاشی!! هر آن یک فکر جدید توی سرم پهن می شد و من بیچاره می خواستم سریع خارجش کنم. نمی دانم فکر بعدی ادامه فکر قبلی بود یا چیز دیگری بود اما لحظه ای نمی شد فارغ باشم. انگار بخواهم سطح یک میز چوبی را وسط خاک و طوفان ، با دستمال کشیدن تمیز نگه دارم. واقعا از نفس می افتادم. برای روشن شدن چراغ ها و پایان مراقبه لحظه شماری می کردم.
بعدها فکر کردم که : ” نمی شود . بی خیال . باز خوبه می تونم نیم ساعت مثل مجسمه بی حرکت و بی صدا باشم. خیلی ها همین را هم یاد نگرفته اند! ” فکرهای مختلف می آمدند و می رفتند . من ناتوان و مایوس مثل کسی بودم که شهرش اشغال شده باشد ، حالا گوشه ای ایستاده و قهقهه های اشغالگران را می شنود ، فکرهایم مرا به بازی می گرفتند. گاهی از فکری لبخند می زدم و گاهی از فکر دیگر به گریه می افتادم. هیچ کاری برای خاموش کردن ذهنم نمی توانستم بکنم .تسلیم .
بعدها فکر کردم بهتر است فکرم را روی یک موضوع متمرکز کنم و جز آن ، به چیز دیگری نیاندیشم. مثل یک شخص . این تصمیم مصادف با بیماری مادرم بود . من پیوسته به مادرم فکر می کردم و شرایط برای اجرای این تصمیم فراهم بود. وقتی مراقبه تمام می شد، صورتم خیس و چشم هایم پف کرده و خودم درب و داغان بودم.
اما از یک وقتی ، دقیقا نمی دانم از کی . چیزی در گذر از تونل تاریک مراقبه برایم اتفاق افتاد . تجربه ای جدید و لذت بخش. حالا چشم هایم را که می بندم ، می دانم کمی بعد ، شامه ام تیز می شود . عطر گل های روی میز استاد و عطرهای پراکنده دیگر را که تا لحظاتی پیش حس نمی کردم را می شنوم. گرم می شوم و فرو می روم . انگار سر جایم راحتتر می شوم . به چیزی نمی اندیشم یا شاید به چیزی نمی اندیشم . تفاوتش در مرحله بعدش است . وقتی چشم هایم را باز می کنم . سرحال و سبکبالم . انگار از خوابی با کیفیت تر از هر خواب دیگری بلندشده ام. الان دیگر منتظر تمام شدن این لحظات خاموش نیستم . حس بی نظیریست .

در مطب دکتر

چند وقت پیش توصیه شده بود که دخترم را پیش یک دکتر متخصص گوش و حلق و بینی ببرم .
مطب دکتری که به ما پیشنهاد شد، از آن مطب های بسیار شلوغ بود که برای چند ماه دیگر وقت می داد و حتی با وقت قبلی باید یک بعد از ظهر کامل برای ویزیت شدن ، منتظر می ماندیم. کلا از حوصله من و دخترکنکوریم خارج بود.
یک روز عصر شوهرم اعلام کرد که امروز صبح فهمیده ، آقای دکتر x که سال هاست در استخر با او سلام علیکی دارد دکتر متخصص گوش و حلق و بینی است . مشکل شیرین را با او مطرح کرده و او آدرس مطبش را داده و گفته : ” کافی است به منشی بگویند که از طرف شما آمده اند . فوری می فرستدشان تو …”
دخترم ترجیح می داد که پیش همان دکتر معروف برود اما من به او گفتم که روال مطبش را دیده ام . حتی با توصیه نامه هم ، باز باید چندین ساعت صبر کنیم.
یک روز وقتی من و بچه ها تازه ناهار را در منزل پدرم خورده بودیم ، دخترم به من گفت : “خوبه پیش همون دکتر آشنای بابا برم. مطبش به خونه پدر نزدیکه. میشه امروز برویم ؟ ” آن روز بعد از ظهر ، من باید ساعت 5 پسرم را به کلاس ورزش می بردم و تا ساعت 7 که برش گردانم فرصت خوبی بود. ” بله قطعا می شود . وقتی آرش را رساندم ، زنگ میزنم زود بیا پایین تا بریم . البته دفترچه بیمه ات نیست اما بی خیال بریم ببینیم دکتر چی میگه؟”
پس از پارک ماشین و جست و جو ، ساعت 5:45 من و شیرین جلو مطب دکتر x بودیم. من به سمت میز منشی رفتم. مطب کاملا خالی بود و نیازی به معرفی نبود.
منشی گفت : ” دفترچه بیمه؟ ”
- همراهم نیست . آزاد حساب کنید.
- 35 هزارتومن
- کارت خوان؟
- بفرمایید
سپس خانم منشی یک سر برگ برداشت و اسم بیمار را پرسید و بالای آن اسم دخترم را نوشت و اتاق دکتر را به ما نشان داد.
دکتر روپوش سفید نپوشیده بود. مرد 70 ساله قد بلندی بود که مو و سبیلش را رنگ کرده بود و پشت میز بزرگ و شلوغی نشسته بود. به محض ورود ما با کنترلی که جلوی دستش بود تلوزیون بزرگ و کهنه ی رو به رویش را خاموش کرد.
دخترم روی صندلی مخصوص بیمار نشست و من در مبل چرمی رنگ و رو رفته ای فرو رفتم. خیلی با دقت دخترم را معاینه کرد. در همین اثنا یک روستایی دم در اتاق دکتر ظاهر شد. با صدای بلند گفت :
- دکتر برام MRI بنویس
- گفتم اگه لازم بود
- دکتر MRI برام خوبه. بنویس
- د برو . فردا بیا بیمارستان
- فردا بیام MRI می نویسی؟
حالت ها و لهجه دکتر، مثل ارحام صدر بود. من انگار داشتم یه تاتر می دیدم به زور خنده ام را نگه داشته بودم . شیرین هم همینطور.وقتی روستایی رفت دکتر پشت میزش نشست تا روی برگه ای که منشی داده بود نسخه دخترم را بنویسد. چشمش که به اسم دخترم افتاد، به من نگاه کرد و گفت :”اوا شوما خانم آقای … هستید که تو آب اند؟ ” من با لبخند گفتم : “بله” انگار که شوهرم آبزی باشد. بعد منشی اش را دو بار بلند صدا کرد (واقعا عین ارحام صدر) . خانم منشی آمد.
دکتر: پول ویزیت خانم را پس بدهید.
من : نفرمایید خواهش می کنم.
منشی: کارت کشیدند.
دکتر: مریض ها ی امروز همه کارت کشیدند؟
منشی : اولین نفر بودند.
من : نه اصلا…
دکتر: خب تو دخل که پول هست
منشی: نیست آقای دکتر
من در حال رفتن و دکتر درحال گشتن جیب هایش، نهایتا دکتر یک تراول 50 تومانی نو روی میز گذاشت. منشی پول را برداشت.
دکتر رو به منشی(با اضطراب) : حالا چیطور می شه ؟
منشی رو به من : شما خورد دارید؟
من : بله اما…
منشی رفت بیرون.من و دخترم از دکتر تشکر و خداحافظی کردیم. دکتر با حالت نگرانی به منشی می گفت : ” من نفهمیدم چطور شد اما پول خانم را پس بدید”
من 15 هزار تومان به منشی دادم و تراول را گرفتم. از مطب آمدیم بیرون. من و شیرین با هم گفتیم :” چقدر مثل ارحام بود!!” بعد شیرین گفت: ” زیاد پس ندادند؟ ” من گفتم : ” نه ! تو هم مثل دکتر نفهمیدی چطور شد. هان؟”

البته با نسخه دکتر x مشکل دخترم برطرف شد.

خیابان استانداری

من از ابتدای مهر ماه معلم شدم . مدرسه ای که من در آن درس می دهم در خیابان استانداری است. خیابان استانداری برای من خیابان خاطره انگیزیست. خانه پدری مادر من خیلی قبل ها آن جا بوده است . می گفتند که خانه باغ بزرگی بوده که با افتادن خیابان هشت بهشت از بین رفته است و باور کردنی نیست که تکه ای از دیوار گلی حیاطشان هنوز نرسیده به مغازه فتوت کنار خیابان هشت بهشت دیده می شود. وقتی از آنجا رد می شدیم، مامانم غالبا می گفت: ” گوشه ی حیاط ما” و به یاد آن روزها آه می کشید . خانه دوست صمیمی مادر من تا چند سال پیش همان نزدیکی بود . و من به یاد تمام بعد از ظهرهایی می افتم که با مادرم پیاده از خیابان فردوسی که خانه ما بود تا منزل دوستشان می رفتیم. توی ایوانشان که می نشستیم گنبد مسجد شاه انگار آخر حیاطشان بود ….
حالا من صبح های زود به این خیابان می آیم. کلاس من ساعت هشت شروع می شود اما بهتر است قبل از هفت و نیم بیایم . اول برای پیدا کردن جای پارک ، دوم داشتن وقت برای چند دقیقه پیاده روی در میدون شاه.
صبح زود یعنی قبل از هشت میدان حال و هوای فوق العاده ای دارد . مغازه ها بسته اند و تک و توک عابری رد می شود. و واقعا از زیباییش حظ می برم. مغازه داران پیرمعمولا زودتر از جوان تر ها مغازه هایشان را باز می کنند و با ذکر و دعا ، دم مغازه شان را جارو می زنند و کارشان را با یک چشم انداز عالی شروع می کنند…
من روز اول ماشینم را توی کوچه بیمارستان خورشید پارک کردم . وقتی برگشتم ، پیر مردی درشت با ته ریش و یک کلاه برسر از مغازه اش بیرون آمد ، با عصایش آرام به ماشین من زد ، بدون آنکه به من نگاه کند گفت : ” اینا اینجا نذار” . گفتم : ” ببخشید ” و رفتم. مغازه اش کوچک است و دمپایی می فروشد ( و یا فقط دارد ). من ماشینم را جای دیگه ای می گذارم اما هر روز هفت و نیم ، پیاده از روبه روی آن مغازه می گذرم. حاج آقا صبح به اون زودی تو این هوای سرد جلوی مغازه اش نشسته است . بخاری علاء الدین آبی رنگی کنار پایش است و اطرافش را با آفتابه آب پاشی کرده . حتی آن صبح سردی که که اصفهان 7- بود و مسکو 4- ….
چیز جالب دیگر که کم و بیش رخ می دهد . رسیدن به کسانی است که گیج و حیران می پرسند: “خانم ببخشید. بیمارستان خورشید کجاست؟ ” بیمارستان خورشید ، بیمارستان قدیمی ، شلوغ و معروف اصفهان است. هر روز صدها مراجعه کننده دارد. هیچ کس در اصفهان نیست که نداند این بیمارستان کجاست. بیماران زیادی هم از شهرهای اطراف به اینجا می آیند با تکه کاغذی به دستشان که رویش نوشته: اصفهان . بیمارستان خورشید . پرسان پرسان تا اینجا می آیند به بیمارستانی می رسند که بر سر در آن روی تابلوی بزرگی نوشته شده : مرکز درمانی نور و حضرت علی اصغر(ع) برای همین دوباره می پرسند: “این که بیمارستان خورشید نیست؟ ” ومن می گویم :” مطمئن باشید همینه.”

نیست

دنبال رودخانه – حتی حالا که رودخانه خشک است – خالی از لطف نیست. به هر حال گل و سبزه ای هست و زمین همواری برای راه رفتن. هوا هم خوب است . آسمان آبی از پشت غرفه های سی وسه پل زیباست . باغبانها به گل ها می رسند . کلاغ ها و گربه ها هم هستند. اما آب نیست . با هر نگاه و هر قدم جای خالیش خودنمایی می کند. پشت پا می زند به همه چیزهایی که هست . نبودنش را فریاد می زند. دنبال رودخانه هم شده مثل خانه مادرم….
33pol